کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

چقدر غریب شده ام امروز که دیگر فریب نمی خورم
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

***************

از ماموریت خوزستان و کرمان کلی مطلب یادداشت کرده بودم که براتون بنویسم.

از اولین جشنواره وبلاگ نویسی سلامت مطلب انتخاب کرده بودم که بنویسم.

از   اجرای تاتر حسنک کجایی مطلب انتخاب کرده بودم که بنویسم.

از اجرای گروه ۴٠ دف (فرهنگسرای بهمن) میخواستم بنویسم.

و از چند تا دل مشغولی دیگه امافعلن این متن پایین ر ا داشته باشین تا برگردم:

**************

آموزگار از شاگردانی که در کلاس بودند پرسید : آیا می توانید راهی غیر تکراری

 برای ابراز عشق  بیان کنید ؟!

  تعدادی گفتند : با " بخشیدن " عشقشان را معنا میکنند ......       برخی " دادن گل

 و هدیه : و " ابراز حرفهای دلنشین " را برای بیان عشق عنوان کردند !

  شماری نیز گفتند :   " باهم بودن در تحمل رنجها و لذت درک وجود یکدیگر " 

  را راه ابراز عشق می دانند !

  در این میان پسری برخاست و قبل از این که شیوه مورد نظر خود را برای بیان

عشق مطرح کند ،داستان کوتاهی را تعریف کرد :

    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول

 ،  برای تحقیق به جنگل رفتند . آنان وقتی بالای تپه رسیدند ، در جا میخکوب

شدند ! 

  یک ببر بزرگ ، جلوی آنان ایستاده و به آنها خیره شده بود ! شوهر تفنگ شکاری

به همراه نداشت  و دیگر راهی برای نجات نبود !

  رنگ صورت هر دو پریده و در مقابل ببر ،  جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند !  ببر

آرام ، آرام بطرف آنان حرکت کرد ، در همان لحظه مردزیست شناس فریاد زنان فرار

کرد وهمسرش را تنها گذاشت !

    بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به

 گوش زن رسید !    ببر براه خود ادامه داد و زن زنده ماند !

 

                                                        

        داستان که بدینجا رسید ، دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن

آن مرد که : چرا چنین کرد ؟! خوب بود میایستاد و مدافع همسر تنهایش میشد !

  پسر با صدائی بغض آلود ادامه داد :

  آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد میزد ؟

  شاگردان حدس زدند : حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته

است ! او پاسخ داد نه ، آخرین حرف مرد این بود :

   " عزیزم ، تو بهترین عشق و مونسم بودی ، 

 دوستت   دارم ، از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت

بود ! "

    قطره های بلورین اشک صورت پسر را خیس کرده بود ،    ادامه داد

  همه زیست شناسان   میدانند ببر فقط بکسی حمله میکند که حرکتی انجام دهد

و یا فرار کند پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش  ، پیش مرگ مادرم

شد و او را نجات داد !   

         این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خودش به من و مادرم بود