کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

انتخاب شغل
نویسنده : ایده آل - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
 

ازم پرسیده بودین که از چه شغلی خوشم می اد یا ترجیح میدادم که چکاره میشدم؟

راستش سوال خیلی سختیه..اما خوب می تونم چند تا گزینه را بگم

 شاید اولیش نویسندگی باشه.. تو مایه های فیلمنامه نویسی.. اگه الان هم جایی باشه که فشرده آموزش بدهند و درست و حسابی ...حاضرم دوباره شروع کنم. تو کار طنز هم باشه دوست دارم.

یادش بخیر درست بحبوحه کنکور  بود  که شروع کردم به ارسال مطالب طنز به مجله گل آقا. هیچ وقت یادم نمی ره اولین باری که مجله مطلبمو با اسم مستعار چاپ کرد داشتم از ذوق و شوق بال درمی اوردم فقط بدی  ماجرا این بود که  به هیچکس نمی تونستم بگم حتی مامان و بابام.

خلاصه چندین شماره  پشت سر هم مطالبم چاپ شد.اون موقع یکی دیگه هم با من شروع کرده بود به مطلب دادن به اسم دکتر بعد از این..... اونایی که گل آقا خون بودن حتما یادشونه این اسم.. خیلی دلم میخواست که باهاش رقابت کنم امااااااااااااااااااا

امان از وقتی که خودمو لووو دادم که دارم مطلب می نویسم... از طرف خانواده محکوم به ننوشتن شدم تاااااااااااااااااااااااااااا زمانیکه برم دانشگاه.

به نظر من  وقتی حس نوشتن میاد نباید جلوشو گرفت وگرنه خشک میشه. اما نظر خانواده این بود که اگه استعدادشو داشته باشی بعدا هم می تونی ادامه بدی!!

خلاصه اینطوری بود که اینطوری شد.

گزینه بعدی شاید باغداری باشه!! البته در حد بعمل آوردن میوه های پیوندی و مجلسی  و اصلاح نژادی

گزینه بعدترش هم اینه که  رستوران  زنجیره ای داشته باشم.البته این مورد در ذهنم هست  و در موردش فکر می کنم.

شما دوست داشتید چکاره می شدید.

 

پ.ن: این اپدیت را در یکی از بهترین روز های زندگی ام  نوشتم.

***********************************

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....

 

 سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

 

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

 

نتیجه اخلاقی :

 هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.



. . .