کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

زن هم زن های قدیم
نویسنده : ایده آل - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

کله صبح  اس ام اس قبض موبایل اومد که رکورد زده بودم و  جرات نکردم اول صبح

به رضا بگم که اینقده پول موبایلم اومده.سبز

  از طرفی تو اداره مون هم جلسه داشتیم ومن باید نیم ساعت قبل  جلسه اداره باشم.

ساعت ٧ و ربع هم سرویس میاد دنبال پریسا. و علی القاعده من زودتر از ٨ صبح به

 اداره نخواهم رسید.

برای پریسا سبزی پلو گرم کردم  و طبق دستور خودش  که گفته بود ماهی و مرغ نذار و

تخم مرغ نیمرو کن.ظرف غذاش رو اماده کردم.

بوی نیمرو فضای خانه را پر کرده.متفکر

سریع پریسا را حاضر می کنم و خودم هم درحال حاضر شدن هستم که بابا رضا سلانه سلانه بلند میشه که دست و صورتش را بشوره.

بهم می گه :هوس نیمرو کردم چه بوی نیمرویی راه انداختی تو  خونه. با کره درست کردی ؟

گفتم آره پریسا  دیشب گفت  براش سبزی پلو  با تخم مرغ بذارم.

پریسا  یکدفع می گه: من شوخی کردم دیشب..... برو خالی کن غذارو ..بی اعتنا به حرفش می گم: نخواستی نخور.. گشنه بمون مگه من مسخره تو ام؟؟

از اونور بابا رضا همچنان در هوس نیمرو مونده.. به اون هم می گم: تابه سر گازه خیلی هوس کردی برو برای خودت درست کن.

تقریبا حاضر شدم که برم کهههههههههههههههه صدای همسر گرامی  بلند شد:

زن هم زن های قدیم ..تا شوهرشون یک چیزی می گفت سریع انجام می دادن.

شوهرشون می اومد خونه  با افتابه و لگن می اومدن جلو و دست و صورت  همسرشون

را می شستند!!! و ......و.......و........!!!حالا ببین کار ما مردها به جایی رسیده که

وقتی میگیم یک چیزی می خواهیم بهمون می گن: برو خودت درست کن!!

خداوکیلییییییییییییییییییییییییییییی دلم می خواست این پدر و دختررررررررر را یک فصل بزنم

تا رضا از دستشویی بیاد سریع نیمرو را درست کردم و نان هم از فریزر دراوردم و تو توستر گذاشتم و ۴ دقیقه ای اماده شد.

وقتی  از دستشویی اومد بیرون با تعجب نگاه کرد و گفت: چیه میخواستی خرم کنی!!

یاد حرف یکی از دوستام افتاده بودم تقریبا یک همچین اتفاقی براش افتاده بوده و شوهرش  هوس یک غذایی کرده بوده و اون هم درست نکرده بوده ...... دو سال بعد

فهمیده بوده که پای یک زن دیگه هم تو  زندگیش تو کاره.... و شوهرش برگشته بود گفته بود بهش که:

ببین چقدر بین تو و  اون فرقه.. من بهت گفته بودم هوس اون غذارو کردم و تو هم درست نکردی ولی فلانی تا فهمید از اداره اش مرخصی گرفت و رفت برام درست کرد!!

 این جریان را قبلا برای رضا تعریف کرده بودم.... به رضا گفتم:

از ترسم درست کردم که نکنه یک وقت به خاطر یک نیمرو کار دستم بدیزبان

 خلاصهههههههههههههههه...

ساعت ٨ و پنج دقیقه رسیدم اداره و جلسه امون شروع شد.

وسطای جلسه بود که اس ام اس رضا رسید:

عزیزم خواستم از محبت صبحت که کاملن غیر منتظره بود تشکر کنم!!!

راستی   اس ام اس قبض ات رو  هم برام فوروارد کن پرداخت کنم!!نیشخند

**************************************************

یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى‌داد و مرا
به فروشگاه مى‌فرستاد و من با ٣ کیلو سیب‌زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر،
یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.
اما الان دیگه از این خبرها نیست. همه جا توى فروشگاه‌ها دوربین گذاشته‌اندنیشخند