کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

کرایولیپولیز, لیپوماتیک, کویتیشن, لاغری, کرایو لیپولیز ایده آل

ساری -رشت
نویسنده : ایده آل - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
 

کم مونده خودم هم بشم جزو خطی های تهران شمال!! چرا ؟ حالا بهتون می گم

چند وقت پیش  با یک مشاور تغذیه از ساری اشنا شدم از طریق اینترنت. همون وقتایی که موبایلمو تو اون یکی وبلاگم گذاشته بودم. خلاصه این دوستی ادامه پیدا کرد تا اینکه چند هفته قبل با شوهرش اومده بود تهران که چند جا دستگاه لاغری موضعی ببینه و واسه مطبش بخره. خلاصه تو این بازدیدها منم همراهش شدم و درنهایتتتتتتتتت به این فکر رسیدیم که اون مریض جمع کنه  9 یا 10 نفر و من تا وقتی که دستگاه بخره از تهران دستگاه را ببرم اونجا و یکروز بمونم و برگردم. ((به این خیال که ساروی ها اینکاره نیستن و حالا حالا هم جمع نمیشن.))

خلاصه الکی الکی این فکر به واقعیت رسید و 5 شنبه یعنی دیروز  قرار شد من ساعت 10 صبح ساری باشم.

همه تدابیر را انجام دادیم  و ساعت 3 آژانس گرفتیم و با  4 تا ساک و وسیله و دستگاه و رول ملافه یکبار مصرف و ... رفتم ترمینال شرق. بارون هم خفن می بارید. اولین بار بود اون ساعت شب بیرون بودن تنهایی!

25 دقیقه ای به ترمینال رسیدم و 10 تومن آژانس رو دادم و رفتم ساری گشت و نشستم تا  مسافر بیاد. دقیقا 1 ساعت بعد 3 تا مسافر اومد  و راننده دستگاه منو برداشت که بذار صندوق عقب که یکهووووووووووووووووووووووووووووو دیدم ساک برق و پروب های دستگاه نیست.... کجاستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟

خلاصه متوجه شدم که بله تو آژانس جا گذاشتم.... فکر کن  مسافرا چقد حرص خوردند چون دقیقه 90  مجبور میشن صبر کنن تا یک نفر بیاد!

دوباره برگشتم ساری گشت و با اژانس هماهنگ کردم و دوباره راننده این همه مسیر را از غرب تهران به شرق تهران طی کرد و 10 تومن دوم را تقدیمش کردم!!!!

خب دوباره صبر کردیم ماشین دوم پر بشه و ساعت 5 و نیم با سلام و صلوات سوار شدیم و راه افتادیم. هنوز به جاجرود نرسیدیم که نزدیک بود به جناب عزراییل حال و احوال کنیم!!! بین یک وانت خواب رفته و کامیون گیر کردیم و با امداد غیبی نجات یافتیم!! من که تازه از  تصویر ذهنی  تصادف خودم  رها شده بودم دوباره یاداوری

ناخوشایندی بود. حدودای نیم ساعت هم راننده واسه املت خوردن مارو معطل کرد که اخر سر خانم کناری من که دانشجوی کارشناسی ارشد تو ساری بود و حسابی دیرش شده بود اونو از رستوران کشید بیرون و تا خود ساری با هم به کل کل پرداختن.

خلاصه حدودای 10 بود رسیدم  مطب دوستم و مریضا یکی یکی اومدن و من تا به خودم بیام ساعت حدودای 5 بود و من فقط تونسته بودم 2 لیوان اب بخورم!!

خب تو ساری این دستگاه کمه و انگار خیلی از خانم های اونجا بدشون نمی اومده که این راه رو امتحان کنند.

ولی خداوکیلی تحمل بعضی شکم ها واسه شوهرهای اونا  باید خیلی غیر قابل تحمل باشه.

ساعت حدودای 6 بود که دوباره رسیدم ترمینال و سوار ماشین های تهران شدم. وسطای راه یکی از دوستام که درامدش میلیونی است زنگ زد و احوالمو پرسید و بعد از تعجب از ساری رفتنم پرسید که حالا مثلا چقدی درامد داشتی امروز. وقتی که رقمشو گفتم خنده ش گرفت و گفت: وا  تو واسه این مبلغ  رفتی؟؟ بهش گفتم خب بیزینس ها با هم فرق می کنه تو یک قرارداد می بندی یک دفعه 3 یا 4 میلیون گیرت میاد. دلیل نمیشه بخوای با خودت مقایسه کنی و.....

اما حسابی حالم گرفته شد و خستگی سفر تو تنم نشست!

این هفته هم شنبه و یکشنبه ماموریت اداری میریم رشت!!! خلاصه حسابی شمال بازاره. جای شما هم خالی نیست اصلا!!

 

پ.ن:

خب انگاری اتفاقات اونطوری که ادم فکر می کنه پیش نمیره.. فکر کن جمعه چند ساعت وقت می ذاری و چند جور غذا درست می کنی و کارها رو رله می کنی تا شنبه بری ماموریتسبز.. اونوقت صبح که میای اداره متوجه میشی که ماموریت در شرف کنسله.

فکر کنآخ ریس مرکز براش جلسه فوری پیش میاد و تصمیم می گیره که نیاد و به خاطر همین تک تک ادارات زیر دست بدی اب و هوا را بهونه کردند و بلاخره ساعت 11 صبح روابط  عمومی میگه که ماموریت کنسله.

خب برای بقیه بچه ها شاید خبر خوبیخنده باشه اما واسه منی که برنامه یکشنبه مریضارو کنسل کردم و انداختم 5 شنبه و  رفتن به ساری رو موکول کردم به جمعه دل شکستهو.... خیلی زور داره که......

فکر کن این یک کنسلی چقد هزینه از بیت المال به همراه داشته.. حداقل 20 تا بلیط  هواپیما بوده شایدم بیشتر...با هزینه هتل و ال و بل. گریه