1)) دو سه هفته بود که پرپری گیر داده بود که دوچرخه می خواد. دوچرخه قبلیش هم سایزش کوچیک شده بود هم لاستیکش داغون شده بود. بابا رضا هم میگفت که باشه سال دیگه!
خلاصه از اونجایی که بچه سالاریه و وقتی که پریسا چیزی را میخواد دیگه تا اونو بدست نیاره کوتاه نمیاد کم کم مخ منو زد که برعکس همه که تابستون میرن دوچرخه بخرند ما تو فصل پاییز براش دوچرخه بخریم!
شانسش زد و یک کارت 100 تومنی جایزه شاگرد ممتاری از طرف اداره بابا رضا هم رسید و عصر عید قربات رفتیم نمایندگی کراوس تو گیشا و یک دوچرخه براش خریدیم.
دفعه قبل از گمرک خریده بودیم و دو بار هم اساسی خراب شد. این بار گفتم بریم از نمایندگی بخریم که دچار مشکل نشیم.
5 روز بعد خرید یکروز که تو اداره بودم پریسا زنگ زد و مثل کسی که مادرشوووووو دور از جون از دست داده زد زیر گریه.. بماند که که چه هولیییییییییییییی کرده بود تا اینکه
فهمیدم که انگار لاستیک دوچرخه ش کاملا بادش تخلیه شده و پریسا فکر کرده بود که لاستیک دوچرخه ش پاره شده و...
خلاصه دوباره با فاکتور خرید دوچرخه رو بردیم خدمات نمایندگی و رایگان درستش کردیم

اولین دوچرخه سواری پریسا با دوچرخه جدیدساعت 11 شب در پارکینگ!! به لبخند حاکی از رضایت و رسیدن به هدفش دقت کردی؟؟/؟
2))
هفته قبل داشتم ایمیلامو چک می کردم که یهو از تو مسنجر یکی درخواست ادد کرد.
و برام نوشت که از وبلاگ پریسا ای دی رو برداشته.. وقتم ازاد بود و جوابشو دادم. یکی از بچه های کارشناس تغذیه بود که تو لاهیجان کار می کرد و راجع به دستگاه لاغری موضعی اطلاعات می خواست وووووو....
چت من و اون خانم حدودا یک ساعت طول کشید . وقتی بابا رضا از این چت باخبر شد چشماش گرد شد و گفت: نکنه بخوای یک شعبه هم تو لاهیجان بزنییییی!!!
3)) ساری شماره سه!
ساعت حدودای 11 رسیدم ترمینال و با بابل گشت که راننده ش کلی سفارش بار گرفته بود و فقط منتظر یک مسافر بود که راه بیفته به سمت ساری حرکت کردم. از اونجایی که خیلی خسته بودم بیشتر مسیر را خواب بودم و وقتی به خودم اومدم که آمل را رد کرده بودیم.. خب اینجا بود که فهمیدم راننده از جاده هراز اومده نه جاده فیروزکوه!!
وقتی ازش پرسیدم گفت بهت نگفتم که از هراز میخوام بیام چون ممکن بود قبول نکنی و 60 کیلومتر مسیر طولانی تر میشد!!! بعد گفت که ما بابلییی ها از هراز میایمم اما ساروی ها فیروزکوه میان و اینجا بود که شروع کرد به بیان تفاوت های بابلی ها و ساروی ها!!
نمی دونم چرا همچین اخلاق بدی تو ما ایرانی ها هست! دو تا شهر کنار هم سایه همدیگه رو با تیر می زنند! شاهروود و سمنان//خرم اباد و بروجرد//قزوین و زنجان//و....
خلاصه تقریبا 3 ساعت ونیم بعد من رسیدم خونه دوستم.
از 8 صبح مریض ها به ترتیب اومدند و تا 8 بعد از ظهر کار مریضاطول کشید.حدودای 8 بود رسیدم ترمینال ساری متوجه شدم که اصلا مسافر نیست! وارد تعاونی ساری گشت که شدمراننده گفت باید صبر کنی که مسافر بیاد و خلاصههههه 1 ساعتی طول کشید که ظرفیت تکمیل شد و راه افتادیم.. وقتی راه افتادیم راننده بهم گفت دیشب چرا با بابلی ها رفتی!!!!!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم شما کجا بودی؟ گفت هر چی صدات زدم رفتی تو اون یکی تعا ونی.
ادم خوبی بود خداروشکر.رانندگیش هم خیلی خوب بود و 4 ساعت بعد تهران بودیم. بابا رضا اومد دم ترمینال شرق دنبالم و من یکهو هوس اش رشته کردم! حالا ساعت یک نیمه شب بود و تنها جایی که به ذهنم میرسید اش رشته تجریش بود!!! فکر کننننن!!
بیچاره رضا تا خود تجریش تخته گاز رفت امااااا اش رشته ای بسته بود!! خلاصه با دماغ سوختگی شدید به خونه اومدیم و اینگونه بود که ساری قسمت سوم به اتمام رسید!!
نظرات ()