پریسا در دریای خوشبختی

دوازدهمین سالگرد ازدواجمان در ساری
نویسنده : پروانه پریسا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
 

این هفته بین بردن پریسا و نبردنش مردد بودم. اشتیاق و خواست مامان نیایش تاثیر زیادی رو تصمیم گیری نهایی م داشت.قلب به پریسا گفته بودم اگه 4 شنبه معلم موسیقی ت ازت راضی بود  می برمت.  این هم جرو یکی از ترفندهایی است که باعث میشد لااقل روزی 15 دقیقه تمرین کنه!!!سبز

4 شنبه تا از مطب برسم خونه حدودای 9 شب شده بود و   با معلمش باهم وارد خونه شدم! معلمش مثل همیشه 50 تا 60 درصد رضایت داشت که البته از نظر خودش پریسا ویالونیست خیلی خوبی میشه اما نبوغ موسیقی نداره!ا

از اون طرف  راننده ساری گشت آقای ش اس داد که امشب میرید ساری؟ و اون ساعت 12 از ترمینال راه میفته. بلاخره تصمیم خودمو گرفتم و در جواب زدم که اره کل صندلی های عقب را رزرو می کنم و فقط یک مسافر برای صندلی جلو بگیره تا ما برسیم ترمینال شرق.

و اینگونه بود تصمیم گرفتم که پری را با خودم ببرم ساری.

 

رضا مارو رسوند ترمینال و راننده هم اون یک مسافر را نگرفته بود و میخواست که بار ببره ساری و ساعت 11 و نیم راه افتادیم. هوا بسیار خوب و صاف و جاده حسابی خلوت بود. با خودم فکر کردم کاش خودم ماشین  میاوردم اما فکر خستگی برگشت را میکردم و عدم حس رانندگی! از ادامه فکر  منصرفم می کرد.

این بار دومی بود که ابن راننده سفر میکردم. از اولش هم  رفتارش و صحبتش و ... با بقیه راننده ها فرق می کردنگران تنها شباهتش  با بقیه کشیدن سیگار بود.. لابلای صحبتش متوجه شدم که ار بد حادثه هم  لیسانس الهیات داره و بعلت  اینکه رشته ش را دوست نداره اومده راننده شده!!!

تو فکرش بود که ادامه تحصیل بده و ارشد بگیره اما تو دهنش این بود که همین کارش را ادامه بده و بقول خودش بشه تنها راننده تعاونی با مدرک فوق لیسانس.قهقهه

توی راه فلش خودمو گذاشتم تو ضبط که از گلچین موسیقی خودم گوش بدیم .که با استقبال راننده مواجه شدم و قرار شد اینارو هم بریزم تو فلش اقای راننده که 620 تا موسیقی داشت.(اینو داشته باشین تا بعد بهتون بگم)کلافه

حدودای 4  بود که رسیدیم ساری و راننده زحمت کشید و یکسره مارو برد تا منزل دوستم.

صبح 5 شنبه حدودای 8 و نیم با پریسا تو مطب دوستم بودیم و تا مامان نیایش اومد که پریسا را با خودش ببره حدودای 11 و نیم شده بود.از اونجا پریسا و نیایش رفته بودند گلفروشی و دو شاخه گل رز بسیار خوشبو گرفته بودند و با ناهار برای من و دوستم به مطب برگشتند.ماچ

مامان نیایش یادش مونده بود که سالگرد ازدواجمان است و با بچه ها تصمیم گرفته بودند که بروند گل بخرند.

            

دوباره بچه ها رفتن که بیرون ناهار بخورند و ما به کارمون ادامه دادیم.

حدودای 3 بود که برنامه رفتن به سینما چیدند و برای دیدن فیلم سعادت اباد مطب را ترک کردند.مژه

همینجا دوباره از مامان نیایش و نیایش عزیزم تشکر می کنم که خاطرات خوشی را برای پریسا رقم زدند.ماچ

باران شدیدی شروع شده بود و کار اون روز من هم در ساری به اتمام رسیده بود.راننده ذوباره زنگ زد که کی میخوای راه بیفتی و اینسری 2 تا مسافر داشت برای تهران وبرای ساعت 9 هماهنگ کردیم که بیاد دم دفتر دنبال من و بعد از اونجا بریم خونه نیایش دنبال پریسا! و از اونجا به سمت تهران راه بیفتیم.

وقتی از ساری بیرون اومدیم راننده پرسید فلش چی شد؟ وقتی فلش را دادم دیدم به!! انگار همه اون 600 تای خودش هم پاک شده تازه گلچین من هم ریخته نشده!گریه

فلش خودمو هم گذاشتیم تو ضبطش .کل فایل های منم ترکیده بود! فکر کنم که کامپیوتر مطب دوستم .......بوده به فلش هاناراحت

با کمال شرمندگی از راننده خواستم که صبر کنه تا هفته دیگه.. شانس اوردم 600 تا موسیقی راننده را اولش ریخته بودم تو کامپیوتر مطب!

از قبل فیروزکوه برف شدیدی شروع شد و شانس اوردیم که ابتدای بارش بود و میشد با احتیاط اومد و بعد اومدن ما جاده چند ساعتی انگار بسته شده رضا اومد دنبالمون و اینگونه بود که  گرازش ساری شماره 5 من که با سالروز ازدواجمان یکی شده بود به اتمام رسید..

حالا من موندم و پریسا که از این به بعد توقع داره با من بیاد ساری!!!خیال باطل