﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پریسا در دریای خوشبختی</title>
    <description>parvanehparisa's description</description>
    <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>پروانه پریسا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 03 May 2012 14:02:24 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>این جملات را برای جذب کردن مردان بگویید</title>
      <description>&lt;p&gt;شما مدتی است با مردی زندگی میکنید، چند ماه یا چند سال. مطمئنا می توانید روزهای اول آشنایی خود را به یاد بیاورید. زمانی که دل هر دوتایتان در تب و تاب بود. همه چیز تازگی داشت.&lt;br /&gt;عطش عشق در سرتاپای وجودتان موج می زد. رنگ های دنیای اطراف زیباتر بود. همه ی صداها دلنواز بود. و هر لحظه می توانستید صدای تپیدن قلب خویش را بشنوید.&lt;br /&gt;اتفاقی که بعد افتاد این بود که مدت زمانی سپری شد. وقت بیشتری را با شوهرتان سپری کردید. وی را بهتر شناختید و حتی تا حدودی رفتارش قابل پیش بینی شد.&lt;br /&gt;و اگر هشیارانه به این قضیه نگاه کنید می بینید که همه این ماجراها در سیاره ی دیگر هم رخ داده:&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt; مرد شما نیز پس از مدتی شما را شناخته، به رفتارتان عادت کرده و تا حدی می تواند رفتارتان را پیش بینی کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از طرفی ، مشکلات زندگی و درگیری های روزمره و فامیلی، این فرصت را از شما گرفته که بتوانید زمان بیشتری را به رابطه ی عاطفیتان اختصاص دهید.&lt;br /&gt;پس در چنین شرایطی، با توجه به تمام دلمشغولی های روزمره و پس از گذشت زمان، چطور می توان آتش عشق را هنوز شعله ور نگاه داشت؟ &lt;strong&gt;چطور می توانید کاری کنید که جذابیت شما همچنان مثل سابق باشد و شوهرتان تحت تاثیر زنان دیگر قرار نگیرد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خودتان خوب می دانید که لازم است همیشه شور و عشق روزهای اول در رابطه شما حضور داشته باشد. چون وجود حرارت عشق، اولا سلامتی ازدواج شما را تضمین می کند و دوم اینکه &lt;strong&gt;شما را شاد میسازد&lt;/strong&gt;. از زندگی، از هر لحظه اش، لذت می برید. و هر اتفاق مثبت دیگری که در زندگیتان روی دهد حتی طعمی شیرین تر خواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;اگر شما هدفتان این باشد که &amp;ldquo;بهترین دوست&amp;rdquo; شوهرتان باشید، باید از همین الان بدانید که رقیبان خیلی جدی پیش روی خود دارید!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به همین خاطر است که بعضی از خانم ها بعد از ازدواج مانع ارتباط گسترده ی شوهرشان با دوستان سابقش می شوند. البته منظورم این نیست که همه ی خانم ها اینگونه هستند.&lt;br /&gt;(و یادتان باشد که اگر شما برای یاد گرفتن منش و زبان مردان نیاز به صرف وقت و یاد گیری دارید، دوستان وی &lt;strong&gt;ندارند!&lt;/strong&gt; چون آن ها ذاتا مرد هستند و خیلی خوب زبان هم را می فهمند!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همچنین می خواهم از خودتان بپرسید&lt;/strong&gt; که آیا شوهر شما از فوتبال بازی کردن بیشتر خوشش می آید &lt;strong&gt;یا&lt;/strong&gt; رفتن به خرید در فروشگاه و صرف ساعت ها برای انتخاب رنگ مناسب برای پرده خانه؟&lt;br /&gt;فرق این دو فعالیت آن است که&amp;nbsp; یکی از آنها را شما (به عنوان یک زن) با کمال میل و عشق انجام می دهید اما از دیگری متنفر هستید.&lt;br /&gt;و فکر می کنید که شوهر شما کدام فعالیت را بیشتر دوست دارد؟ فوتبال بازی کردن با دوستانش یا صرف ساعت ها در فروشگاه ها برای خرید وسایل خانه!&lt;br /&gt;و مهم نیست که کدامیک از آن فعالیت ها به مصلحت باشد! مهم این است که شوهر شما از یکی از آنها واقعاً خوشش می آید اما دیگری را فقط &lt;strong&gt;تحمل میکند!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همه ی این ها را گفتم تا بدانید که اگر شما قصد دارید &amp;ldquo;بهترین دوست &amp;rdquo; همسرتان باشید، دوباره فکر کنید. خوب به این فکر کنید که این رقابتی سخت و نابرابر است و احتمالا در آخر شکست خواهید خورد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;اما راه چاره چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر من راه چاره این است که اساسا هرگز خود را به عنوان یک &amp;ldquo;دوست&amp;rdquo; برای شوهرتان طبقه بندی نکنید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;البته خیلی خوب است که دوست خوبی برای وی باشید و او نیز همینطور نسبت به شما باشد. اما اساسا باید بدانید که شما در رقابت با دوستان دیگر وی نیستید و نمی خواهید که &amp;ldquo;بهترین دوست&amp;rdquo; وی باشید!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون شما چیزی بالاتر از دوست هستید: شما معشوق وی هستید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من می توانستم در جمله ی بالا بگویم &amp;ldquo;شما همسر وی هستید.&amp;rdquo; اما این کار را نکردم.&lt;br /&gt;چون &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;هر زنی &lt;/span&gt;می توانست &amp;ldquo;همسر&amp;rdquo; وی باشد. اما فقط &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;یک نفر&lt;/span&gt; است که می تواند &amp;ldquo;معشوقه&amp;rdquo; وی باشد. و شما می دانید که چه کسی بایست &amp;ldquo;معشوقه&amp;rdquo; وی باشد.&lt;br /&gt;شوهر شما می تواند دوستان فوق العاده ای داشته باشد اما هرگز قادر نخواهد بود که آن ها را &amp;ldquo;معشوقه&amp;rdquo; بداند. این جایگاهی است که شما منحصرا و بدون جنگ و خونریزی اشغال خواهید کرد. اما برای نگه داشتن این جایگاه نیاز به کمی آموزش دارید که من با کمال میل همینجا در اختیارتان قرار خواهم داد!&lt;br /&gt;برای درک روش من، شما اول باید درباره ی انرژی مردانه و زنانه بیشتر بدانید.&lt;br /&gt;دقت کنید که منظور من خصلت ها و شخصیت های مردانه و زنانه که در کتاب &amp;ldquo;مردان مریخی و زنان ونوسی&amp;rdquo; خوانده اید &lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نیستند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;من در مورد یک انرژی خاص صحبت می کنم. شاید بتوان آن را &amp;ldquo;روح&amp;rdquo; نیز نامید.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;انرژی مردانگی در برابر انرژی زنانگی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و جالب است بدانید که همه ی ما هر دو این انرژی ها را در وجود خودمان داریم. شما می توانید به همان اندازه&amp;nbsp; انرژی مردانه از خود بروز دهید که می توانید انرژی زنانه از خود بتابانید.&lt;br /&gt;اما اکثر مردم، در ذات خود، با یکی از این دو نوع انرژی ارتباط نزدیک تری دارند.&lt;br /&gt;یعنی در هسته وجودشان یک نوع از انرژی بیشتر حضور دارد و از آن بیشتر لذت می برند. و همانطور که می توانید حدس بزنید اکثر مردها انرژی مردانگی بیشتر دارد و زن ها انرژی زنانگی بیشتر.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در ادامه، بیشتر تفاوت این دو انرژی را نشان خواهم داد اما می خواهم اول بدانید که جذابیت وعشق شدید در یک رابطه، به خاطر &amp;ldquo;اختلاف بار انرژُی&amp;rdquo; و &amp;ldquo;قطبیت&amp;rdquo; به وجود می آید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به یاد دارید که در مدرسه چه یاد گرفتید؟ قطب های غیرهمنام هم دیگر را جذب می کنند و قطب های همنام همدیگر را دفع می&amp;nbsp; کنند.&lt;br /&gt;و این قانون دقیقا در رابطه ی زناشویی نیز صدق می کند. هر چقدر که شما انرژی زنانگی بیشتری از خود بروز دهید، مرد شما نیز انرژی مردانگی بیشتر از خود بروز خواهد داد.&lt;br /&gt;این باعث ایجاد قطبیت و تضاد انرژی بیشتری در رابطه خواهد شد واین یعنی جذابیت بیشتر بین دوتای شما.&lt;br /&gt;اگر فکر می کنید که قبلا این کار را کرده اید ولی فایده ای نداشته، اصلا در قضاوت عجله نکنید. من هنوز روش انجام آن را یاد نداده ام.&lt;br /&gt;به نظر من مهمترین خصوصیتی که در حال حاضر باید درباره ی این دو انرژی یاد بگیرید این است. قلم و کاغذ خود را حاضر کنید:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;انرژی مردانه &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;هدایت&lt;/span&gt; می کند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;انرژی زنانه &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;دعوت&lt;/span&gt; می کند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این یعنی چه؟&lt;br /&gt;اجازه دهید با مثالی آن را نشان دهم:&lt;br /&gt;در یک روز سرد زمستانی در خانه با شوهرتان نشسته اید. هوا سرد است و شما می خواهید که همسرتان دمای بخاری را زیاد کند. پس به وی می گویید:&lt;br /&gt;&amp;ldquo;عزیزم&amp;hellip;. میشه درجه حرارت بخاری را زیاد کنی لطفا؟&amp;rdquo;&lt;br /&gt;و این دقیقا همان دستور العملی است که اکثر روانشناسان و نویسنده ی کتاب &amp;ldquo;مردان مریخی و زنان ونوسی&amp;rdquo; به شما می گویند. شفاف و روشن درخواست خود رابیان کنید. نه سوتفاهمی پیش خواهد آمد ونه مشکلی در برقراری ارتباط.&lt;br /&gt;اما دقت کنید که در جمله بالا شما دارید به شکلی یک درخواست یا دستور را مطرح می کنید. &lt;strong&gt;در واقع&amp;nbsp; شما دارید با این جمله شوهرتان را &amp;ldquo;هدایت&amp;rdquo; می کنید به سمت انجام یک کار مشخص.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این یعنی اینکه شما دارید قسمتی از انرژی مردانگی خود را به سوی وی می فرستید.&lt;br /&gt;و با این کار تضاد و قطبیت رابطه را به شکل نامحسوسی &lt;strong&gt;کم&lt;/strong&gt; میکنید.&lt;br /&gt;شما زمانی قطبیت و تضاد عشقی می توانید ایجاد کنید که از انرژی زنانگی استفاده کنید.&lt;br /&gt;چگونه؟ به این شکل:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&amp;ldquo;عزیزم&amp;hellip;.. اطاق خیلی سرد شده، &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;من سردمه!!!&amp;rdquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و این یعنی همان &lt;strong&gt;&amp;ldquo;دعوت کردن&amp;rdquo;&lt;/strong&gt;. انرژی زنانه، مرد را دعوت به انجام کار میکند، نه &amp;ldquo;هدایت به انجام کار&amp;rdquo;.&lt;br /&gt;شما به عنوان یک زن، همیشه باید دری را به سمت شوهرتان باز کنید. اما نباید از وی بخواهید که از آن رد شود! فقط در را باز کنید&amp;hellip; فقط حس دعوت را در فضا رها کنید. همین. زمانیکه احساس و عواطف خود را در هوا رها میکنید، بلافاصله باعث ایجاد تضاد و قطبیت در رابطه می شوید و تنها راه حل شوهر شما نیز این است که به آنسوی نیروی مردانگی خود برود و بلافاصله برای گرم شدن شما کاری بکند. انرژی مردانه می خواهد که هدایت کند، می خواهد که محافظت کند. وی می خواهد که قابل اعتماد باشد.&lt;br /&gt;و این هم همان چیزی است که اکثر خانم ها می خواهند: مردی که بشود به وی تکیه کرد.&lt;br /&gt;&lt;img style="padding: 15px;" src="http://raz.ravanam.com/blog/media/img/open_door.jpg" alt="" align="left" /&gt;و این درخواست درست و زیبایی است. هیچ چیزی زیباتر از داشتم یک مرد قابل اعتماد و اتکا نیست.&lt;br /&gt;حال یک مثال دیگر: فرض کنید که سطل آشغال پر شده است و شما میخواهید که وی آن را خالی کند. راه حل مستقیم و شفاف این است که بگویید:&lt;br /&gt;&amp;ldquo;عزیزم&amp;hellip;. لطفا آشغال را ببر بیرون&amp;rdquo;&lt;br /&gt;من خودم مشابه این جملات را از زبان زنان شنیده ام و شاید دوست داشته باشید که واکنش درونی من را بدانید.&lt;br /&gt;زمانیکه خانمی از من اینگونه درخواست کند، اول از همه &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;حس مقاومتی&lt;/span&gt; را در درون خودم احساس میکنم. و بعد لحظه ای جذابیت وی برایم کم می شود. یعنی تاثیرگذاری حرفش به شدت افت می کند. به همین خاطر سریع خودم را با چیز دیگری مشغول می کنم و در جواب وی می گویم &amp;ldquo;باشه، می برمش&amp;rdquo;&lt;br /&gt;اما مشغول کار &lt;strong&gt;دیگری&lt;/strong&gt; می شوم. در این حالت نیروی زنانه وی آنقدر جذاب نبوده که من را بتواند از پشت کامپیوتر بلند کند تا آشغال ها را از خانه بیرون ببرم.&lt;br /&gt;اما حال اگر وی از نیروی زنانه خودش استفاده کند چه می شود؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&amp;ldquo;عزیزم &amp;hellip; بوی خیلی بدی از آشپزخونه میاد. فکر کنم سطل آشغل پر شده.&amp;rdquo;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتی زنی این حرف را به من زند و حتی احساسش را با اخم کردن و فرم بدنش به نشان می دهد، در یک آن، سیگنالی بسیار قدرتمند به ریشه ی مغز من ارسال می شود. دلیلش را احتمالا هیچ کس نمی داند، اما همین را می دانیم که این پیغام زنانه قسمتی از وجود مرد را تحریک می کند که سریعا واکنش نشان دهد.&lt;br /&gt;و حتی دانستن این مطلب هم تاثیری در کارکرد آن ندارد. اگر زنی همین الان این حرف را به خود من بزند، من &lt;strong&gt;بی اختیار&lt;/strong&gt; واکنش نشان خواهم داد و به سمت سطل آشغال خواهم دوید!&lt;br /&gt;کلید ماجرا فقط در همین اصل ساده است:&lt;br /&gt;&amp;ldquo;همیشه دری را به سمت شوهرتان باز کنید و از وی دعوت کنید. اما از وی نخواهید که از در عبور کند.&amp;rdquo;&lt;br /&gt;شاید این تفاوت برایتان ظریف و نامحسوس باشد اما اینکه از چه جمله ای استفاده می کنید در حس و حال اطاق خوابتان تاثیر خواهد گذاشت.&lt;br /&gt;یک مثال دیگر: &amp;ldquo;عزیزم میشه بچه رو از مدرسه بیاری؟&amp;rdquo;&lt;br /&gt;حال اگر به جای جمله بالا بگویید: &amp;ldquo;عزیزم من &lt;strong&gt;نگران&lt;/strong&gt; بچه ها هستم که در مدرسه هنوز منتظرند.&amp;rdquo;&lt;br /&gt;در را باز کنید اما از وی نخواهید که از آن رد شود.&lt;br /&gt;حال شاید بپرسید که اگر این حرف تاثیری رویش نداشت چه؟&lt;br /&gt;پاسخ این است که این بار با انرژی زنانه &lt;strong&gt;بیشتری&lt;/strong&gt; دعوتتان را منتقل کنید. از بدن و عواطفتان بیشتر استفاده کنید. اگر هوای اطاق سرد است، لرزیدن و به خود پیچیدن را به طور کامل به وی نشان دهید.&lt;br /&gt;هر چقدر قطبیت و تضاد بیشتری در رابطه بوجود آورید. شوهر شما بیشتر مجذوب و مسحور شما و پیغامتان خواهد شد.&lt;br /&gt;همین تفاوت کوچک باعث اختلاف های &lt;strong&gt;بزرگ&lt;/strong&gt; می شود. شاید استفاده از انرژی زنانگی، وضوح و صراحت نیروی مردانگی را نداشته باشد. اما مسلما طعمش شیرین تر است!&lt;br /&gt;به هرحال این تصمیمی است که خودتان باید بگیرد.&lt;br /&gt;کدامیک برایتان، در آن لحظه، اهمیت بیشتری دارد؟&lt;br /&gt;عشق و شور و حال بیشتر در رابطه عاطفی &lt;strong&gt;یا&lt;/strong&gt; اینکه شوهرتان پیغامتان را واضح بفهمد و انجام دهد؟&lt;br /&gt;این برعهده ی شماست و من نمی توانم در آن دخالتی کنم.&lt;br /&gt;امیدوارم که فلسفه و فرمول من را فهمیده باشید. اگر این طور باشد خودتان الان می دانید که در موقعیت های مختلف چگونه با انرژی زنانگی خود دری را به سمت وی باز کنید.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;تمرین شب شما در منزل:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جملات زیر را که درخواست هایی با انرژی مردانه هستند بخوانید و آن ها را به فرمی مطلقاً زنانه تبدیل کنید.&lt;br /&gt;- &amp;ldquo;عزیزم، لطفا کت و شلوار سرمه ایت با پیراهن سفید رو امشب برای مهمونی بپوش&amp;rdquo;&lt;br /&gt;- &amp;ldquo;عزیزم، تو باید به مادر من احترام بیشتری بذاری و امشب با من بیای&amp;rdquo;&lt;br /&gt;- &amp;ldquo;عزیزم، لطفا این لباس رو برام بخر&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مطالب بالا برگرفته از&lt;a href="http://raz.ravanam.com/"&gt;http://raz.ravanam.com&lt;/a&gt;&amp;nbsp;می باشد از نوشته های آقای مهدی خردمند.....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/818</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9377774/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9377774</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 14:02:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کمی عمیقتر به زندگی فکر کنیم..</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_13351554705477543" style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_13351554705477542"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_13351554705477541"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_13351554705477540"&gt;امروز داشتم به موتزارت فکر می&amp;zwnj;کردم که در اواسط قرن هجدهم متولد شده بود.&lt;br /&gt;فکر می&amp;zwnj;کنید آیا کسی دویست و پنجاه سال بعد از تولدتان شما را به یاد بیاورد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;ما بعد از مرگمان چه میراثی برای آیندگانمان خواهیم گذاشت؟&lt;br /&gt;قابلیت&amp;zwnj;هایمان در رژیم گرفتن؟&lt;br /&gt;احتمالا نه.&lt;br /&gt;اما اشتیاق و انگیزه&amp;zwnj;مان برای بهتر شدن، قوی&amp;zwnj;تر شدن، جذاب&amp;zwnj;تر شدن و مهربان&amp;zwnj;تر شدن مطمئنا برای نسل&amp;zwnj;ها ادامه خواهد یافت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;امروز، بیایید با تهیه یک لیست، میراثی را که می&amp;zwnj;خواهید بعد از خود به جا بگذارید بنویسید.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&lt;span class="yiv1697701816Modify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="yiv1697701816Right1" style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&lt;span class="yiv1697701816Modify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/817</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9320091/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9320091</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 08:06:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میدونی خوشبختی  کی میاد پیشت؟</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;خوشبختی چیه؟!&lt;br /&gt;قانون های ذهنی می گن خوشبختی یعنی رضایت.مهم نیست ...چی داشته باشی یا چقدر، مهم اینه که از همونی که داری راضی هستی یا نه؟!چون یه وقتهایی آدم خیلی چیزها داره اما باز هم احساس خوشبختی نداره! و بر عکسش...پس یه قانون وجود داره، که می گه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میزان خوشبختی = میزان رضایت&lt;br /&gt;حالا این سوال مهم پیش می یاد که چه طوری میشه در کل زندگی احساس رضایت کرد؟&lt;br /&gt;زندگی مجموعه ای از لحظه هاست! چون پشت این لحظه، لحظه ی بعدیه و پشت اون لحظه ی بعدی و بعدی و ...پس، اگه می خوای در کلیت بزرگ زندگی راضی باشی اول باید تمرین کنی تا در لحظه راضی باشی.استاد می گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اگه کسی تصمیم بگیره فقط توی لحظه ی اکنون راضی باشه، بعد ، به لحظه ی بعدی ، که رسید، باز در لحظه ی اکنون راضی باشه و بعد به لحظه ی بعدی که رسید باز ..... می&amp;zwnj;دونی چی می شه؟&lt;br /&gt;اون فقط برای راضی و شاد بودن در یک لحظه تلاش کرده، اما یک دفعه می&amp;zwnj;بینه پنج ساله که راضی و خشنوده! اگه کسی از لحظه ی اکنونش نا راضی باشه، بعد، از لحظه ی بعد هم نا راضی باشه ، بعد... یکهو به خودش می یاد و می بینه پنجاه سالشه و همه ی این پنجاه سال رو نا راضی بوده! "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همین دلیل دانشمندان ذهنی به لحظه ی اکنون می گن: لحظه ی ابدی اکنون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرط رضایت اینه که در لحظه ی ابدی اکنون راضی و شاد باشی&lt;br /&gt;اصلا" مهم نیست داری در لحظه ی اکنون چی کار می&amp;zwnj;کنی، فقط تصمیم بگیر مراقبه کنی که از هر کاری که داری در لحظه انجام میدی احساس رضایت و شادی کنی. به این کار می&amp;zwnj;گن مراقبه ی لحظه ی ابدی اکنون. این کار، اتفاقا" بر خلاف تصور، کار خیلی راحتی نیست. دانشمندان ذهنی معتقدند در هر عمل و کاری که انجام میشه یه مقداری انرژی نهفته است و ما فقط در صورتی که روی اون کار مراقبه داشته باشیم میتونیم اون انرژی رو دریافت کنیم.&lt;br /&gt;ببینین، مثلا" من از صبح شروع می کنم. از خواب بیدار می شیم، می&amp;zwnj;ریم مسواک می زنیم و در همون حال به صد تا چیز فکر می&amp;zwnj;کنیم غیر از مسواک زدن. بعد می&amp;zwnj;ریم صبحونه می&amp;zwnj;خوریم در حالی که فکرمون هزار جای دیگه است غیر از صبحانه خوردن. بعد... در واقع هر کاری که داریم انجام می دیم به همه چیز فکر می کنیم غیر از همون کار. این باعث می شه انرژی پنهان کارها رو دریافت که نمی کنیم، هیچ! کلی هم انرژی ذخیره شده مان را الکی خرج می کنیم!&lt;br /&gt;شاید از مراسم چای در چین یا ژاپن شنیده باشین . اون در واقع یه جور مراقبه در لحظه ی ابدی اکنونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمرین هایی برای درک و لذت بردن در لحظه ی ابدی اکنون:&lt;br /&gt;تمرین 1 : برای خودتون یه استکان چای بریزین.با دقت سعی کنید فقط به کاری که دارین می کنین، فکر کنین. بعد در یه جای آروم بنشینید و با آرامش چای رو میل کنید. به این فکر کنید که با هر جرعه ی چای، همه ی انرژی موجود در آن را دریافت می&amp;zwnj;کنید و لذت می&amp;zwnj;برید. به لحظه لحظه ی خوردن چای دقت کنید. (اگه فکر دیگه&amp;zwnj;ای اومد توی ذهنتون، خودتون رو شماتت نکنید. فقط آروم سعی کنید دوباره به خوردن چای برگردید.) بعد از اتمام، حتما" در دفتر مراقبه از خودتون تشکر کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمرین 2: مراقبه کنید در زمان مسواک زدن فقط به مسواک زدنتون فکر کنین. سعی کنید از این کار لذت ببرید. &lt;br /&gt;تمرین 3: مراقبه کنید زمان خوردن غذا فقط به خوردن غذا فکر کنید. مجسم کنید با هر لقمه، انرژی موجود در غذا به همه ی سلول های بدنتون میرسه.از هر لقمه ی اون لذت ببرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته: غذایی که با مراقبه خورده میشه هرگز باعث چاقی های موضعی نمیشه. (در واقع وقتی ما غذا می خوریم در حالی که به صد چیز غیر از خوردن غذا فکر می کنیم، باعث انباشته شدن اون در جاهای نامناسب می شیم. بر عکسش هم صادقه. یعنی کسانی که هر چیزی که می خورن، چاق نمی شن، اگه روی غذا خوردن آگاهانه، مراقبه کنن، همه ی انرژی موجود در غذا رو دریافت می کنن. حتی می&amp;zwnj;تونین مجسم کنین که دوست دارین غذا در چه قسمتی از بدن شما باعث چاقی بشه! وقتی دارین غذا می خورین توی دلتون با لقمه هاتون حرف بزنید! از لقمه ی نون و پنیر صبحتون بخواهید که همه ی نیروش رو به شما انتقال بده. (نخندین! جدی می گم! این یکی از مراقبه های هندوهاست!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمرین 4:این تمرین برای سیگاری هاست. اگه روی کشیدن هر سیگار مراقبه کنید، خیلی زودتر ارضا می شید و به تدریج تعداد سیگارهاتون کم و کمتر می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تدریج خودتون رو عادت بدید که هر کاری که دارین انجام می دین، فقط به اون فکر کنید و تصور کنید با این کار همه ی انرژی نهفته در اون کار رو دارین دریافت می کنین. خیلی سخته، اما شدنیه! شاید باورتون نشه اما به تدریج حتی از کارهایی که دوست نداشتید، به شدت لذت می برید. این قانون رو به یاد بسپرین: بر هر چیز که تمرکز کنیم، انرژی اون رو دریافت می کنیم. (در بعضی از مکاتب هندی حتی بر گریه کردن و اندوه هم مراقبه می کنند و معتقدند از اون هم میشه انرژی دریافت کرد اما چون این بحث دیگه ایه و باید فرق بین ایجاد ماند با دریافت انرژی از اندوه رو بدونیم خواهش می کنم فعلا" در این مورد اقدامی نکنید!) یک حکایت:خوب می خوام یه حکایت از یه گورو ی ( استاد بزرگ) هندی بگم که توی یه کتاب خوندم. اون با مریدانش دسته جمعی با هم، در جایی بیرون شهر، زندگی می کردند. همه ی مرید های اون موظف بودند سالها پیش اون زندگی کنند و آموزش ببینند. یک روز یه نفر به اون استاد مراجعه می کنه و می گه شما چه طوری به این قدرت رسیدین که می تونین با نگاه دیگران رو شفا بدین؟ وقتی من مرید شما بشم، در طی این همه سال که باید پیش شما بمونم، چه تمرین هایی انجام میدیم؟ در طول روز چه کار می کنیم؟&lt;br /&gt;استاد می گه: ما صبح ورزش می کنیم. بعد صبحانه می خوریم. بعدکار می کنیم تا ناهار. بعد ناهار می خوریم. کمی استراحت می کنیم ، باز کار می کنیم و شب می خوابیم!&lt;br /&gt;اون شاگرد عصبانی میشه و میگه امکان نداره! ما همه ی این کارها رو انجام می&amp;zwnj;دیم اما قدرت شما رو نداریم. استاد می گه: هرگز شما مثل ما این کارها رو انجام نمیدید. شما صبحانه می خورید، کار می کنید، تفریح می کنید، در حالی که به چیز دیگه ای دارین فکر می کنین، اما ما وقتی صبحانه می خوریم فقط به خوردن اون فکر می کنیم! وقتی کار می&amp;zwnj;کنیم فقط به اون کار فکر می کنیم. وقتی.....&lt;br /&gt;بنابراین شما هیچ انرژی ای دریافت نمی کنید! اما ما همه ی انرژی های موجود در طبیعت رو دریافت می کنیم و با بخشیدن فقط مقداری از اون به بیمارها، باعث شفای اون ها میشیم!&lt;br /&gt;خوب و حالا تمرین آخر: یک بار دیگه این پست رو بخون و تصمیم بگیر همه ی انرژی موجود در کلمات اون رو دریافت کنی. لبخند بر لب داشته باش. حالا آماده باش تا در لحظه ی ابدی اکنون، شاد و راضی باشی. از همین حالا شروع کن! چون امروز اولین روز از روز های باقیمانده ی عمر توست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/816</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9299121/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9299121</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 10:41:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>متن از ایمیلم بود</title>
      <description>&lt;p&gt;یک صحنه از فیلم کازابلانکا هست که خیلی دوست دارم. اون جا که موقع خداحافظی همفری بوگارت چونه ی اینگرید برگمن رو می گیره، سرش رو خیلی آروم میاره بالا و می گه:&amp;nbsp;تو چشم های من نگاه کن کوچولو. چشم های زیبای اینگرید، پر از اشک، پر از عشق، پر از نیاز و معصومانه است. &amp;nbsp;عین یک موجود کوچک بی پناه، زیبا، معصوم ، با چشمانی که پرده ای از شرم روی نگاهش افتاده و به آن جلوه ای از زیبایی ناب زنانه داده.&amp;nbsp;&amp;nbsp; با خودم میگم چطور میشه عاشق این زن نشد؟ زنی که مثل یک کودک ظریف و بی پناه و معصوم است. از خودم می پرسم به سر آن زن ها چی اومد؟ دلم برای مردهای این دوران می سوزد که با هیولاهایی مثل من طرفند . زن هایی جفتک انداز، صریح و بی پروا. با خودم فکر می کنم اگر همفری بوگارت داشت از من خداحافظی می کرد چه باید می گفت ؟ لابد باید می گفت: &amp;nbsp;تو چشم های من نگاه کن الاغ ! این بهترین چیزی است که &amp;nbsp;به ذهنم می رسد. *** سال ها پیش، وقتی ازدواج می کردم من هم همان نگاه شرمگین را داشتم. من اون روزگار یک دانشجوی بی پول از یک خانواده ی متوسط بودم. همه چیز مرا خوشحال می کرد وعلی چقدر از خوشحال کردن من لذت می برد. وقتی درسم تمام شد&amp;nbsp;غلی کنارم نشست و گفت عزیزم، تو لازم نیست کار کنی. من &amp;nbsp;حتی اگه شده به زندان بیفتم هم برای تو بهترین زندگی رو فراهم می کنم. و من توی دلم احساس غرور کردم. از انجا که ذاتا موجود تنبلی هستم صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم و بعد بلند می شدم و خانه را مرتب می کردم. چند جور غذا و سالاد و سوپ می پختم ( چون&amp;nbsp;غلی خیلی سوپ دوست داشت ) . از تلویزیون دستور پخت غذاهای جدید یاد می گرفتم که&amp;nbsp;غلی رو سورپرایز کنم. خمیازه می کشیدم و می نشستم تا شوهرم برگردد. زندگی ما خیلی خوب بود و من خوشحال بودم. تا اینکه &amp;nbsp;یک تلفن ساده همه چیز را به هم ریخت *** جمله خیلی ساده و خیلی بی رحمانه تا ته قلب من نشست: &amp;raquo; این همه درس خوندی، دکتر شدی که بری توی آشپزخونه کلفتی کنی؟&amp;raquo;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مادرم بود. سعی کردم توضیح بدم که این که برای شوهرم غذا می پزم کلفتی نیست. گفت برو کار کن، برای شوهرت هم غذا &amp;nbsp;بپز! و گوشی را گذاشت. چند روز بعد پدرم وسط حرف هایش گفت که کار جوهر آدمی است و ما را طوری تربیت نکرده که توی خانه بنشینیم و ما به جامعه سهمی داریم که باید برگردانیم. بعد هم تاکید کرد که &amp;nbsp;کسی که خرج یک روز از زندگی اش را در نیاورد یک مفت خور است! فرداش رفتم سراغ استادم توی دانشگاه، &amp;nbsp;چون شاگرد خوبی بودم همان روز توی بخش تحقیقات به من کاری دادند، کاری که از نظر علمی دوستش داشتم ولی حقوقش انقدر کم بود که خرج رفتن و آمدنم هم نمی شد. با این همه قبولش کردم، چون نمی خواستم مفت خور باشم. ***&amp;nbsp;غلی با کار کردن من مخالفتی نکرد.&amp;nbsp;علی آدم باهوشی بود. نه برای اینکه اعداد 4 رقمی را در هم ضرب می کرد و روی هوا انتگرال توابع سینوسی می گرفت. برای این که می دونست که اینجور موقع ها نباید مخالفت کند.خیلی آرام و مهربان گفت: عزیزم، اگر دوست داری کار کنی ، کار کن. اما تو خیلی لطیف &amp;nbsp;و زیبایی . حیف تو نیست توی اون محیط مردونه خشن؟ توی اون راه دور؟ من خودم می برم و میارمت، دوست ندارم &amp;nbsp;خانوم کوچولوی خوشگلم وسط اون جاده قاطی راننده کامیون ها &amp;nbsp;رانندگی کنه &amp;nbsp;و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد. راستش ،من باز هم احساس غرور کردم که شوهرم این طور از من محافظت می کند. به حدی که یادم رفت که من از 18 سالگی گواهینامه داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب رانندگی می کردم. *** مدتی به این منوال گذشت.&amp;nbsp;غلی هر روز من رو مثل یک کودک می برد دم در کارخونه و تحویل می داد و عصر هم تحویل می گرفت. اما کار آسونی نبود. چون کارخونه ها رو توی دو راهی قلهک نمی سازند. راه دور بود.&amp;nbsp;غلی خسته می شد. کم کم بهانه گیری می کرد، بد اخلاقی می کرد. &amp;nbsp;نهایت سعی اش را کرد که به من بفهماند که این کار از نظر منطقی بیخود است و رهایش کنم. اما من &amp;nbsp;توی کارم شروع به پیشرفت کرده بودم و از این که &amp;nbsp;به جای سالاد درست کردن برای اغلی&amp;nbsp;برای مردمم دارو می ساختم لذت می بردم. گفتم که کارم رو ول نمی کنم و خودم می خواهم رانندگی کنم و او هم در نهایت قبول کرد. از اون روز همه چیز عوض شد، می تونستم اضافه کاری وایسم ، تونستم به سرعت پبشرفت کنم ؛ حتی جمعه ها می رفتم سر تولید. دقیقا یک سال بعد به من یک پیشنهاد کاری با سه برابر حقوق داده شد که بلافاصله قبول کردم. &amp;nbsp;پنجشنبه ها هم یک کار نیمه وقت توی یک شرکت خصوصی گرفتم که بابت یک نصف روز کلی پول می دادند. جمعه ها هم توی یک داروخانه شیفت وای میستادم. از اون پیشی کوچولوی ناز چیزی باقی نمونده بود،دوباره روی پاهای خودش فرود اومده بود و &amp;nbsp;احساس ببر بودن می کرد. *** سال ها گذشت، من عوض شده بودم. دیگه از این که یک مرد ازم حمایت کنه احساس غرور نمی کردم. از این که خودم داشتم از عده ای به مراتب بزرگ تر و بیشتر حمایت می کردم خوشحال بودم. اما همه اش هم خوشحالی نبود. سختی و مبارزه و خستگی هم بود.&amp;nbsp;غلی شروع کرد به بی توجه شدن. به بی تفاوتی ، به بد زبانی و آزار دادن. لابد دلش برای پیشی کوچولوش تنگ شده بود. اما من دیگه اون آدم نبودم، من بالغ شده بودم . حالا بجای اینکه سالاد درست کنم و بشینم تا شوهرم برگردد، وقتی دیر می آمد ازش می پرسیدم کجا بودی و&amp;nbsp;غلی این رو دوست نداشت. توی حساب بانکی مشترک مان می دیدم که پول هایی کم می شود و وقتی ازش می پرسیدم دوست نداشت توضیح بدهد.&amp;nbsp;غلی زنی &amp;nbsp;که بپرسد؛ مشارکت کند؛ نظر بدهد ، بپرد روی پشت بام و دیش ماهواره را تنظیم کند دوست نداشت. شاید هم حق داشت ، او با یک پیشی کوچولو ازدواج کرده بود وحالا با یک هیولا باید سر می کرد. من هم&amp;nbsp;غلی را دوست نداشتم. نگاه کردم و دیدم همه ی این مدت چیزی که مرا به او پیوند می داد نیاز بود و نه عشق.&amp;nbsp;&amp;nbsp; حالا دیگه بهش نیازی نداشتم، می تونستم روی پای خودم بایستم. به همین سادگی. چرا باید می ماندم؟ خداحافظی کردم.&amp;nbsp;&amp;nbsp; از زمانی که از غلی جدا شدم خیلی مصیبت کشیدم. کارم را از دست دادم، مهاجرت کردم، گرسنگی کشیدم، غربت دیدم ، اشک ریختم، زمین خوردم ، اما همه ی این ها را روی پاهای خودم کردم . گاهی از خودم می پرسم اگر آن روز مادرم به من زنگ نمی زد و مرا به زور به کار کردن وادار نمی کرد همه ی این اتفاق ها می افتاد؟ &amp;nbsp;اگر هنوز هم داشتم توی آشپزخانه برای شوهرم سالاد و سوپ می پختم &amp;nbsp;و بچه هام توی اطاق داشتند بازی می کردند خوشحال تر نبودم؟ پاسخ این سوال را هرگز نخواهم دانست. **** به چشم های اینگرید برگمن نگاه می کنم. &amp;nbsp;حالا می دونم چه بر سر اون زن های ناز و کوچولو آمده است. آنها بزرگ شده اند، قد کشیده اند و دیگر کوچولو نیستند. &amp;nbsp;توی کوچه ؛ توی خیابان دارند می دوند و سهم آدم بودنشان را می پردازند. توی زندگی جورهای مختلفی آدم را فلج می کنند. یک جورش &amp;nbsp;هم این است که توی چشم هایت نگاه می کنند و می گویند&amp;nbsp;توی چشم هام نگاه کن ، کوچولو!&amp;nbsp;&amp;nbsp; برای فلج کردن یک زن لازم نیست &amp;nbsp;پاهایش را قطع کنی، کافی است به او بقبولانی که این پاهای زیبا برای دویدن و پریدن از روی موانع ساخته نشده است. برای فلج کردن یک زن &amp;nbsp;لازم نیست بهش بگویی احمق و نصف عقل! می توانی در عوض بهش بگویی: تو فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده ای. با همین حرف های زیبا می توان از یک انسان، با همه ی قابلیت هایش یک عروسک بی خاصیت ساخت که&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;laquo;فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده&amp;raquo; و در نتیجه بدون عشق یک مرد دلیلی برای بودن ندارد. &amp;nbsp;موجودی &amp;nbsp;که &amp;nbsp;حتی یک روز هم نمی تواند روی پای خودش بایستد &amp;nbsp;(چون متاسفانه با عشق ورزیدن و این حرف ها ی قلمبه حتی یک نون بربری هم نمی شود خرید) . موجودی &amp;nbsp;که نه در سطح روحی و نه در سطح اجتماعی هیچ هویت و استقلالی ندارد. می توان روی طاقچه گذاشت و پرستیدش. می توان هم به راحتی برش داشت و یک عروسک دیگر جایش گذاشت و در نهایت پر رویی بهش گفت : &amp;laquo;عزیزم، ذات مردانه این است. ما مردها وحشی و رام نشدنی هستیم. ما مردها ذاتا تنوع طلبیم! ما مردها دوست نداریم به کسی توضیح بدهیم. اصلا ما مردها وحشی هستیم.&amp;nbsp;&amp;nbsp; اما تو مظهر کمال و زیبایی و عشقی. تو یگانه دلیل آفرینشی ، تو وجودت سراپا مهر و وفاداری است، تو تندیس مادرانگی &amp;nbsp;و شاعرانگی هستی! &amp;raquo;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعد همان طور که این حرف ها را می زنیم می توانیم آن تندیس نازنین را پرتش کنیم توی سطل آشغال و راهمان را بکشیم و برویم ، همانجوری که همفری بوگارت راهش را کشید و رفت. به چشم های اینگرید برگمن نگاه می کنم. خوشحالم از اینکه نسل زن های کوچولو رو به انقراض است. نه ، اشتباه نکنید، من &amp;nbsp;هنوز هم خوشحال نیستم ! اما فکر نمی کنم آنها هم خوشحال بوده اند. فلج بودن که خوشحالی ندارد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/815</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9239080/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9239080</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 19:35:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;فرا رسیدن &lt;a title="شادی فان" href="http://www.shadifun.com/" target="_blank"&gt;نورو&lt;/a&gt;ز باستانی،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;یاد آور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://dl.mob20.com/20/6/Images/sms-eid1.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم در سال جدید به تمامی آرزوهایی که میخواهید و در ذهنتون دارید برسید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای همگی شما بهترین ها رو میخوام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_30_1332651334192705"&gt;کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد&lt;br /&gt;با دوست به پایان نشنیدیم که برد&lt;br /&gt;مقراض به دشمنی سرش برمی&amp;zwnj;داشت&lt;br /&gt;پروانه به دوستیش در پا می&amp;zwnj;مرد......سعدی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;دعوای دختر و پدر در اولین روزای عید!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;رضا: یادم رفت شکلات بخرم واسه اداره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا: مامان . بابا واسه چی شکلات میخواد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;من: اخه تو ادارات رسمه که&amp;nbsp;تو عید میرن عید دیدنی تو اتاق ها.اونوقت ریس ادارات شکلاتی شیرینی تعارف می کنه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا: تو چرا شکلات نمیخری؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;من: خوب من که ریس نیستم کارشناسم تو اداره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا: یعنی بابا اتاق جدا داره و ریسه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;من: تقریبا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا: اه اه اه. من که حاضر نبودم تو اون اداره ای کارکنم که بابا ریسشه!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;من: وا واسه چی؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا: واسه اینکه به نظر م بابا ریس خیلی بداخلاقیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;رضا با عصبانیت: من هم اگه بودم اصلا همچین کارمندی را استخدام نمی کردم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا: تایبساغیقدریاشسلیبسلدیبسلایبسلای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;رضا:دابسیذدلبیصلابذدربیل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;پریسا:لازبلللیبی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;رضا:البیلبیسقیبسثشبسثیبصلفیبد ذلتبلابیتندا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;&amp;times;چند خط آخر بدلیل مسایل اخلاقی&amp;nbsp;سانسور شد!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;8&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #ff6600; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم ؛ بگه : نرو ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #ff6600; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم ؛ بگه;صبر کن منم باهات بیام، تنها نرو .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/814</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9166209/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9166209</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 06:49:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اختتامیه ساری</title>
      <description>&lt;p&gt;بلاخره به خاطر جشن تکلیف پریسا استارت نرفتن من به ساری خورده شد و از تاریخ جشن تکلیف پریسا عملا ساری رفتن من کنسل شد. البته از هفته قبل هم دستگاه جدید من و سمیه هم رسید و با وجود دستگاه دیگر سمیه می تونست خودش مریض ها را ادامه بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_tvbdpRd6.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چی به پریسا گفتم که تعداد مریضا زیاده و بذار مامان بزرگات بیان جشن یا باباتو قبول نکرد و منومتهم کرد به اینکه کارت رو بیشتر از دخترت دوست داری و ال و بل.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچند تو جشن بودند مادربزرگا پدرهایی که به جای مامانه اومده بودند اما پریسا زوم کرده بود که حتما من تو اون جشن باشم. با توجه به اینکه مجری برنامه جشن پریسا&amp;nbsp; و دوستش بود خب این حضور منو بیشتر براش مهم می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_yIw25bez.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;ردیف دوم سمت چپ اولبن نفر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جشن از ساعت 9 شروع شد و تا حدودای 1 ظهر ادامه پیدا کرد. پریسا&amp;nbsp; با تسلط کامل تمام متن هاشو اجرا کرد و تحسین همه مادرها و مدیرشون را&amp;nbsp;به خودش تخصیص داد.و با دادن ناهار جشن به اتمام خود رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;رسیدنت به سن تکلیف مبارک دخترم&lt;/strong&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;پ.ن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی مطالب بود که میخواستم از ماموریت های بندرعباس و اصفهانم &amp;nbsp;و مسافرت مشهدم بنویس اما وقتتتتتتت نشده تا حالا... اگه وقت کنم در اپدیت بعدی براتون می نویسم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/813</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9088089/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9088089</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Mar 2012 20:05:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مزایده لباس جادویی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_UaQ2F23e.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;خانم دکتر پزشک زنان با شوهرش جهت لاغری موضعی هر هفته میاد مطبم. دفعه قبل طی حرفاش متوجه شدم که سال قبل کاهش وزنی حدودا 15 کیلو طی دو ماه داشته. وقتی علت را پرسیدم خیلی تعجب کردم. خب فکز می کردم که این طور طرز فکر در مورد کاهش وزن&amp;nbsp; به سطح دانش افراد هم مربوطه!!&lt;br /&gt;جریان از این قرار بوده که..... یکی از بستگان نزدیک خانم دکتر عروسی ش بوده و خانم دکتر از این لباسی که عکسشو گذاشتم خیلی خوشش اومده بوده و بدون پرو اینو میخره. حدودا 300 تومن_بعد که میاره خونه و اندازه ش هم نمیشه همه میخندن و میگن عمرا اگه اینو بپوشی!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از فردای اون روز خانم دکتر رژیم غذایی اساسی و غیر استاندارد میگیره و در عرض 2 ماه وزنشو کم میکنه و در عروسی لباس رو می پوشه و روی بقیه را کم می کنه.اماااااااااااااا یک هفته بعد از عروسی دچار معده درد وحشتناکی میشه و کار به اندوسکوپی و .... میکشه و به گفته خودش تا همین الان 2 میلیون هزینه معده ش کرده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شوخی بهش گفتم که عکس لباستو بده بذارم تو سایت و بعد&amp;nbsp; به مناقصه می ذارم.. شاید هزینه خوش تیپ شدنت در بیاد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر شما قیمت پایه برای این لباس چقدر می تونه باشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/812</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/9004848/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-9004848</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Feb 2012 08:42:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مراسم تولد پرپری</title>
      <description>&lt;p&gt;بلاخره شنبه 22 بهمن قرار شد که واسه پریسا تولد بگیریم. پریسا 15 تا از بچه های کلاسشون را دعوت کرده بود.جمعه شب تو تولد پسرعموی پریسا( پارسا) که دقیقا 3 سال و یک روز از پریسا بزرگتره کادوهای خودشو از مادربزرگ و عموهاش گرفت که یک قلک و 170 تومن پول&amp;nbsp; و از مامان و بابای خودم و دایی ش هم کادوهاشو با 100 تومن گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;پریسا گفت پیتزا بگیرم برای بچه ها&amp;nbsp; و حسابی کارم کمتر شد . شنبه 3 جا زنگ زدم که پریسا رو ببرم آرایشگاه که هیچ کسی نبود و به ناچار پریسا راضی شد که خودم موهاشو بپیچم و درست کنم. واسه لباسش هم اول رفتم دم خونه مون و قیمت لباس هااز صد تومن به بالا بود و اصلا مناسب یک تولد&amp;nbsp; مختصر نبود. و در نهایت از جمهوری براش لباسی که میخواست را با قیمت مناسب تری خریدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_8vL5Ws1i.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستای پریسا از ساعت 4 کم کم اومدن و بلاخره ده تفر شدن. پریسا مدیریت مراسم تولدشو به عهده گرفت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول بچه هارو برد اتاقش و بازی کامپیوتری گذاشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دی وی دی گذاشت و با بچه ها&amp;nbsp; فیلم دیدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مسابقه استوپ رقص گذاشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مسابقه&amp;nbsp; زو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مسابقه رقص به روش امتیاز دهی (مثل بفرما شام)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراسم کیک و عکس و کادو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه شام اومدم پیترا سفارش بدم ار بچه ها پرسیدم کسی هست که پیتزا تخواد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین نفری که گفت چیز برگر. بقیه را هم تحریک کرد و یکدفعه منو از پیتزا به چیز برگر تغییر کرد! و همه بچه ها چیز برگر و هات داگ خواستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراسم تقریبا به خوبی تموم شد ساعت 9 شب&amp;nbsp; و اینطوری بود که تولد 9 سالگی پریسا هم امسال برگزار شد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_hlVLosc1.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/811</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8926182/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8926182</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 05:15:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدت مبارک دخترم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_Hv0erSL7.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس صاحب تولد در دیزی سرای سهند در خیابان ایرانشهر!!که&amp;nbsp; کیفیت دیزی بسیار مقبول پریساخانم افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_Qlx5T3ck.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5 شنبه در حین کار تو ساری یک اس اومد از پرپری خودم با این متن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان جان میخوای تولد منو چطوری جشن بگیری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منم براش نوشتم که باشه بذار بیام تهران با هم جلسه میذاریم حرف می زنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه تا امروز که برم از خونه مامان اشرف بیارمش خونه خودمون 50 تا اس ام اس بهم زده که بیا جلسه بذاریم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا انتظارات پریسا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوشنبه 22 بهمن مراسم جشن تولد پریسا با حضور دوستان مدرسه ی اش و مادربزرگ هاش&amp;nbsp; برگزار بشه ما هم براش گوشی لمسی بخریم! پریسا هم ارایشگاه بره اونروز.کیک صو.رتی باشه و آهنگ جنیفر براش&amp;nbsp;&amp;nbsp; تهیه کنیم و .........................!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته سرخرید &amp;nbsp;گوشی لمسی به شدت مخالفت کردم..اما با بفیه اش مخالفتی نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://s2.picofile.com/file/7139381284/wedding_cake_5698.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز تولد قشنگترین موجود زندگی من و بابا رضا هست،روزی که بعد از 9 ماه ساعت 22:20 چهارشنبه شب برفی، چشم به جهان گشود تا با وجودش،طعم شیرین مادر و پدر شدن را به ما بچشاند.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_r9IAcbt6.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;بهترینم،عزیزترینم،تمام&amp;nbsp;زندگی من، تولدت مبارک،همیشه سلامت و پاینده باشی،پله های ترقی و خوشبختی را یکی یکی بالا برو تا من و باباییت خوشحال و دلشاد بشیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;یکی از کامنتا توجه منو جلب کرد از یه مامان که اونور آب زندگی می کنه:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&amp;nbsp;میدونم توی ایران مده این برنامه ها.اما؟(منو ببخش اما برام جای سواله شدید) چند وقت پیش که ایران بودیم تولد یه دختر کلاس اولی دعوت شدیم باور کن که منو بچه هام اونور مرز سادگی بودیم نسبت به بقیه مهمونا.تفاوت اون جشن تولد با تولدای اینجا از زمین تا آسمونه.هدف فقط خوش گذشتن به بچه هاست با بازی وبالا پایین پریدن و...&lt;br /&gt;جالبه که کلی از مامانای ایرانی بچه ها رو تا بچه هستن آزاد میذارن&lt;br /&gt;اما بزرگتر که میشن اونا رو محدود تر میکنن و ...و اینجاست که اختلافات بین بچه ها و خانواده پر رنگتر میشه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff9900;"&gt;&amp;times;&amp;times;من خودم هم واقعا رضایت ندارم از اینگونه مراسم.. اما مخالفت کردن من تا&amp;nbsp; یک حدی برای پریسا امکان داره بیشتر از اون در توانم نیست. سعی کردم تو تولد برای بچه ها مسابقه بذارم و نقاشی باشه و .... اما روز به روز که بزرگتر میشه دخترها&amp;nbsp; توقعاتشون تو تولداشون تو این سنین بالاتر میره میخوان خودشونو بزرگترجلوه بدن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/810</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8807878/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8807878</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 21:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پوزش از تاخیر</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرسی ازتون که نگران حالمون میشیدو ....! راستش خبر خاصی نیست اما اینروزها اینقدر درگیر چند تا کار شدم که وقت زیادی برای بروز کردن اینجا پیدا نمیشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ارسال دستور شروغ غربالگری بیماری&amp;nbsp; ژنتیکی فنیل کتونوری به ریاست دانشگاه ها عملا بار کاری اداره و تیم ما زیاد شده و در گیر هماهنگی های لازم برای اجرای این برنامه هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختانه بعد از چندسال!!!!!! موافقت مقامات بالایی جهت اضافه کردن غربالگری این بیماری به شبکه بهداشت و درمان باعث میشه که حداقل از عقب افتادگی سالیانه 100 تا 150 نوزاد در سال جلوگیری بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اطلاعات بیشتر در مورد این بیماری را در&lt;a href="http://www.pku.persianblog.ir"&gt; اینجا&lt;/a&gt; می تونید ببینید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما ساری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پروژه ساری رفتن ماهمچنان ادامه دارد. و تا عید قراره که رفتن من ادامه داشته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفته قبل اتفاق جالبی افتاد. چهارشنبه شب ساعت حدودای 8 بود که خانمی تماس گرفت و ادرس مطب ساری را می خواست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برام جالب بود که بدونم چطوری لینک شده.&amp;nbsp; 5 شنبه که تو ساری&amp;nbsp; بودم خانم غ اومد و متوجه شدم که دختر عمه اش از خواننده های این&amp;nbsp; وبلاگه . یکبار که تلفنی با هم صحبت میکردند خانم غ به دختر عمه اش گفته که خوش بحالت که اونجا دستگاه هی لاغری موضعی دارید. دخترعمه اش هم گفته که یک وبلاگی رو خونده که تواون صاحبش دستگاه میاره ساری. و اینطوری شده بود که خانم غ با تلفن دفتر تماس گرفت و ......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی&amp;nbsp; جالب بود برام که تو هفته گذشته از شهر میاندوآب هم بیمار داشتم که برای دریافت رژیم اومد&amp;nbsp; دفتر!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینم تبلیغ جدید برای بیل بورد تو ساری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_kW6KNbXs.jpg" alt="" width="310" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/809</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8774491/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8774491</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 07:20:50 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
