﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پریسا در دریای خوشبختی</title>
    <description>parvanehparisa's description</description>
    <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>پروانه پریسا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 15 Feb 2012 05:15:50 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مراسم تولد پرپری</title>
      <description>&lt;p&gt;بلاخره شنبه 22 بهمن قرار شد که واسه پریسا تولد بگیریم. پریسا 15 تا از بچه های کلاسشون را دعوت کرده بود.جمعه شب تو تولد پسرعموی پریسا( پارسا) که دقیقا 3 سال و یک روز از پریسا بزرگتره کادوهای خودشو از مادربزرگ و عموهاش گرفت که یک قلک و 170 تومن پول&amp;nbsp; و از مامان و بابای خودم و دایی ش هم کادوهاشو با 100 تومن گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;پریسا گفت پیتزا بگیرم برای بچه ها&amp;nbsp; و حسابی کارم کمتر شد . شنبه 3 جا زنگ زدم که پریسا رو ببرم آرایشگاه که هیچ کسی نبود و به ناچار پریسا راضی شد که خودم موهاشو بپیچم و درست کنم. واسه لباسش هم اول رفتم دم خونه مون و قیمت لباس هااز صد تومن به بالا بود و اصلا مناسب یک تولد&amp;nbsp; مختصر نبود. و در نهایت از جمهوری براش لباسی که میخواست را با قیمت مناسب تری خریدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_8vL5Ws1i.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستای پریسا از ساعت 4 کم کم اومدن و بلاخره ده تفر شدن. پریسا مدیریت مراسم تولدشو به عهده گرفت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول بچه هارو برد اتاقش و بازی کامپیوتری گذاشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دی وی دی گذاشت و با بچه ها&amp;nbsp; فیلم دیدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مسابقه استوپ رقص گذاشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مسابقه&amp;nbsp; زو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مسابقه رقص به روش امتیاز دهی (مثل بفرما شام)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراسم کیک و عکس و کادو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه شام اومدم پیترا سفارش بدم ار بچه ها پرسیدم کسی هست که پیتزا تخواد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین نفری که گفت چیز برگر. بقیه را هم تحریک کرد و یکدفعه منو از پیتزا به چیز برگر تغییر کرد! و همه بچه ها چیز برگر و هات داگ خواستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراسم تقریبا به خوبی تموم شد ساعت 9 شب&amp;nbsp; و اینطوری بود که تولد 9 سالگی پریسا هم امسال برگزار شد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_hlVLosc1.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/811</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8926182/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8926182</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 05:15:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدت مبارک دخترم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_Hv0erSL7.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس صاحب تولد در دیزی سرای سهند در خیابان ایرانشهر!!که&amp;nbsp; کیفیت دیزی بسیار مقبول پریساخانم افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_Qlx5T3ck.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5 شنبه در حین کار تو ساری یک اس اومد از پرپری خودم با این متن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان جان میخوای تولد منو چطوری جشن بگیری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منم براش نوشتم که باشه بذار بیام تهران با هم جلسه میذاریم حرف می زنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه تا امروز که برم از خونه مامان اشرف بیارمش خونه خودمون 50 تا اس ام اس بهم زده که بیا جلسه بذاریم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا انتظارات پریسا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوشنبه 22 بهمن مراسم جشن تولد پریسا با حضور دوستان مدرسه ی اش و مادربزرگ هاش&amp;nbsp; برگزار بشه ما هم براش گوشی لمسی بخریم! پریسا هم ارایشگاه بره اونروز.کیک صو.رتی باشه و آهنگ جنیفر براش&amp;nbsp;&amp;nbsp; تهیه کنیم و .........................!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته سرخرید &amp;nbsp;گوشی لمسی به شدت مخالفت کردم..اما با بفیه اش مخالفتی نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://s2.picofile.com/file/7139381284/wedding_cake_5698.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز تولد قشنگترین موجود زندگی من و بابا رضا هست،روزی که بعد از 9 ماه ساعت 22:20 چهارشنبه شب برفی، چشم به جهان گشود تا با وجودش،طعم شیرین مادر و پدر شدن را به ما بچشاند.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_r9IAcbt6.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;بهترینم،عزیزترینم،تمام&amp;nbsp;زندگی من، تولدت مبارک،همیشه سلامت و پاینده باشی،پله های ترقی و خوشبختی را یکی یکی بالا برو تا من و باباییت خوشحال و دلشاد بشیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;یکی از کامنتا توجه منو جلب کرد از یه مامان که اونور آب زندگی می کنه:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&amp;nbsp;میدونم توی ایران مده این برنامه ها.اما؟(منو ببخش اما برام جای سواله شدید) چند وقت پیش که ایران بودیم تولد یه دختر کلاس اولی دعوت شدیم باور کن که منو بچه هام اونور مرز سادگی بودیم نسبت به بقیه مهمونا.تفاوت اون جشن تولد با تولدای اینجا از زمین تا آسمونه.هدف فقط خوش گذشتن به بچه هاست با بازی وبالا پایین پریدن و...&lt;br /&gt;جالبه که کلی از مامانای ایرانی بچه ها رو تا بچه هستن آزاد میذارن&lt;br /&gt;اما بزرگتر که میشن اونا رو محدود تر میکنن و ...و اینجاست که اختلافات بین بچه ها و خانواده پر رنگتر میشه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff9900;"&gt;&amp;times;&amp;times;من خودم هم واقعا رضایت ندارم از اینگونه مراسم.. اما مخالفت کردن من تا&amp;nbsp; یک حدی برای پریسا امکان داره بیشتر از اون در توانم نیست. سعی کردم تو تولد برای بچه ها مسابقه بذارم و نقاشی باشه و .... اما روز به روز که بزرگتر میشه دخترها&amp;nbsp; توقعاتشون تو تولداشون تو این سنین بالاتر میره میخوان خودشونو بزرگترجلوه بدن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/810</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8807878/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8807878</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 21:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پوزش از تاخیر</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرسی ازتون که نگران حالمون میشیدو ....! راستش خبر خاصی نیست اما اینروزها اینقدر درگیر چند تا کار شدم که وقت زیادی برای بروز کردن اینجا پیدا نمیشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ارسال دستور شروغ غربالگری بیماری&amp;nbsp; ژنتیکی فنیل کتونوری به ریاست دانشگاه ها عملا بار کاری اداره و تیم ما زیاد شده و در گیر هماهنگی های لازم برای اجرای این برنامه هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختانه بعد از چندسال!!!!!! موافقت مقامات بالایی جهت اضافه کردن غربالگری این بیماری به شبکه بهداشت و درمان باعث میشه که حداقل از عقب افتادگی سالیانه 100 تا 150 نوزاد در سال جلوگیری بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اطلاعات بیشتر در مورد این بیماری را در&lt;a href="http://www.pku.persianblog.ir"&gt; اینجا&lt;/a&gt; می تونید ببینید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما ساری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پروژه ساری رفتن ماهمچنان ادامه دارد. و تا عید قراره که رفتن من ادامه داشته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفته قبل اتفاق جالبی افتاد. چهارشنبه شب ساعت حدودای 8 بود که خانمی تماس گرفت و ادرس مطب ساری را می خواست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برام جالب بود که بدونم چطوری لینک شده.&amp;nbsp; 5 شنبه که تو ساری&amp;nbsp; بودم خانم غ اومد و متوجه شدم که دختر عمه اش از خواننده های این&amp;nbsp; وبلاگه . یکبار که تلفنی با هم صحبت میکردند خانم غ به دختر عمه اش گفته که خوش بحالت که اونجا دستگاه هی لاغری موضعی دارید. دخترعمه اش هم گفته که یک وبلاگی رو خونده که تواون صاحبش دستگاه میاره ساری. و اینطوری شده بود که خانم غ با تلفن دفتر تماس گرفت و ......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی&amp;nbsp; جالب بود برام که تو هفته گذشته از شهر میاندوآب هم بیمار داشتم که برای دریافت رژیم اومد&amp;nbsp; دفتر!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینم تبلیغ جدید برای بیل بورد تو ساری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_kW6KNbXs.jpg" alt="" width="310" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/809</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8774491/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8774491</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 07:20:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماموریت تبریز و ارومیه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" align="right"&gt;ماموریت تبریزی که کنسل شد!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;هفته گذشته نوبت بازدید از تبریز بود. با پرواز ساعت 7 صبح دوشنبه.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;از 5 صبح بیدار باش و جمع آوری لباسها&amp;nbsp; و .... بود و با آژانس ساعت یکربع به 6 راهی فرودگاه شدم. گیت باز نشده بود و این نشون می داد که وضع خرابه و امکان &amp;nbsp;داره که تاخیرداشته باشه یا....................&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;خلاصه نشستیم و نشستیم و نشستیم اما گیت باز نشد که نشد. ساعت رسید به حدودای ده که&amp;nbsp; با سلام و صلوات و عذرخواهی از مسافران اعلام شد که برید کنسل کنید!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;از اونجایی که برنامه ما این بود که عصر با ماشین از تبریز راهی ارومیه بشیم و فردا شبش از ارومیه برگردیم ریسمون که خودش یکروز زودتر از ما تبریز بود دستور دادند&amp;nbsp; که بریم بلیطامونو تبدیل به ارومیه کنیم و با پروار ساعت 4 حرکت کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;از ده و نیم تا 3 عصر فرصت خوبی برای پیگیری کارهای عقب افتاده بود.. تمدید گواهینامه و پیگیری بیمه!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;از نزدیکترین پلیس بعلاوه ده استفاده کردم و به حساب بارونی بودن و خلوت بودن وارد ش شدم!!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ای بابااااااااااااااااااااااااااااااا کلی ادم تو نوبت بودند. کارت ملی م را گذاشتم تو نوبت و یک ده دقیقه ای نشستم.. بعد با خودم گفتم که لالقل تا نوبتم میشه برم مدارکم را کپی کنم. در حین کپی متوجه شدم ای دل غافل! من کارت گواهینامه را تو خونه گذاشتم چون لزومی به بردنش &amp;nbsp;به سفرحس نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;کنف شده بیرون اومدم و گفتم برم سر وقت کار دوم!!! بیمههههههههههههههه!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;sub&gt;اونجا هم بدتر از &lt;/sub&gt;جای قبل! شلوغ و پر ازدحام.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;از جایی باید شروع می کردم. و استارت ایستادن در صف های پی در پی زده شد. خوشبختانه مسئول اون قسمت&amp;nbsp; خیلی باهام همکاری کرد و کاری که&amp;nbsp; یکروز کامل طول می کشید را در این تایم پرت من به اتمام رسید و&amp;nbsp; بلاخره موفق شدم&amp;nbsp; با بیمه مشاغل آزاد خودمو بیمه کنم.. ممکنه بپرسین که مگه تو محل کارم بیمه نبودم.... متاسفانه قرارداهای ما شامل بیمه نیست و اداره واسه اینکه خودشو خلاص کنه گفته هر کی میخواد بره خودشو بیمه مشاغل آزاد کنه و اونا ماهی 50 تومن به قید فیش واریزی به ما پول بدن.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;بیمه نطام پزشکی هم ماهی 130 تومن بود که خیلی زیاد بود. اما این بیمه مشاغل آزاد ماهی 34 هزار تومن شد.تحت عنوان بیمه زنان خانه دار!!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;یکساعتی وقت مونده بود تا حرکت به سمت فرودگاه که تصمیم گرفتم برم پیش مادام اریت مهربون.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;با خودم فکر کردم اگه مادام نبود شروع می کنم از خیابان کاشانی پیاده برم سمت فرودگاه،&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;اما خوشبختانه مادام &amp;nbsp;تو دفترش بود و من ده دقیقه بعد از اتمام کاربیمه به مادام رسیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;چقد این زن مهربونه و پر از انرژی...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;طبق معمول سر ناهار رسیدم و ناهار مهمونش بودم و شیرینی بیمه شدنم را مضاعف کرد... خلاصه بعد از نیم ساعت به سمت فرودگاه حرکت کردم&amp;nbsp; و .............با پرواز ساعت 4 ارومیه به اسموننننن پریدم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_HkDDOVI8.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جاده کشیده شده از وسط دریاچه ارمیه!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;فرودگاه اومده بودن دنبالمون و تا هتل که برسیم من کلی اطلاعات از مرکز خریدها و جاهای تفریحی ارمیه از راننده مون پرسیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;وقتی نزدیکای هتل شدیم راننده گفت&amp;nbsp;&amp;nbsp; داریم میبرمتون هتل پارچ!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;منو میگی. با تعجب پرسیدم: پارچ؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;راننده گفت بله پارچ!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;بازم پرسیدم : پارچ؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;راننده هم گفت اره پارچ!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;تو فکر این بودم که دلیل انتخاب این اسم چی&amp;nbsp; میتونه باشه که به هتل رسیدیم!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;هتل پارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;یاد این مطلب زیر افتادم که قبلا خونده بودم:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ... با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد &amp;lt;-- من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد. &lt;br /&gt;مرتیکه کثافت درست رانندگی کن &amp;lt;-- مرتیچه چثافت درست رانندجی قن&lt;br /&gt;سلام آقای دکتر &amp;lt;-- سلام آی دتر &lt;br /&gt;زبان بیسیک &amp;lt;-- زبان بیسیخ&lt;br /&gt;چکار می کنی؟ &amp;lt;-- چخار موقونو ؟&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;بعد از جابجا شدن تو هتل پارک، با بچه ها هماهنگ کردیم و به چند تا جایی که ادرس گرفته بودیم رفتیم و مختصری!!!!!!!!!!!!! خرید کردیم و برای شام به هتل برگشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;سه شنبه&amp;nbsp; هم بعد از بازدید&amp;nbsp; و انجام کارهای ماموریت ، بچه ها قبل رفتن به فرودگاه از بازار سنتی ارومیه کمی&amp;nbsp; پنیر و خرما و شیره و ... خریدند و با تاخیری بالغ بر 1 ساعت به سمت تهران پریدیم!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;مسلما ارومیه و تبریز جاهایی خواهند بود که برای دیدن شهرو جاهای دیدنی آن ها دوباره وقت خواهم گذاشت البته&amp;nbsp; همراه با رضا و پریسا این بار.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/808</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8677012/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8677012</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 19:09:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آپدیتی از جابهار</title>
      <description>&lt;p&gt;ساعت حدودای 2 و نیمه و تازه ساکهارو بستم.از شنبه اومدم&amp;nbsp;به یک کارگاه کشوری5 روزه&amp;nbsp;به اسم&amp;nbsp; روش تغییر رفتار در بیماری های غیرواگیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع کلی این کارگاه این بود که چکارایی میشه غیر از آموزش مستقیم برای افراد که درصد انجام رفتار درست بالا بره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارگاه ساعت 1&amp;nbsp; تموم شد و با اصرار من و دوستام قرار شد که بریم کوه های مینیاتوری که 35 کیلومتری چابهار را ببینیم. جالب اینکه دو ماشین رفتن بازار گردی و ما ترجیح دادیم بریم گردش علمی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعداد که کم شد یک هایس گرفتن برای جمع 8 نفره ما وراه افتادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_aBB2crd1.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعا طبیعت زیبا و نابی بود. تقابل کویر و دریا و اون کوه های خاص که به دلیل موقعیت زمینی و جغرافیایی منطقه کنار هم قرار گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نزدیکیای غروب&amp;nbsp; به چابهار برگشتیم&amp;nbsp; زن بازار و دکه بازار وبعد هم چند تا پاساز های معروف چابهار...البته بیشترین خرید را از بازار چینی ها و صدف کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه قیمت هارو بلد باشی می تونی خریدای خوبی انجام بدی. من برای پریسا&amp;nbsp; کلی&amp;nbsp; لباس خرید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/807</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8569551/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8569551</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 22:52:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و پری</title>
      <description>&lt;p&gt;مدرسه پریسا هر هفته یک برگه به بچه ها میدن بعنوان فراخوان قرآنی. که در آن یک سوره قرآن انتخاب میشه و سه سوال&amp;nbsp; پرسیده میشه. بعد بچه ها اونو بعد ار پر کردن تو صندوق میندازن و جایزه می گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معمولا هر سری بابای پریسا اینکارو انحام می داد که اینسری دیگه شاکی شد که فراخوان مال بچه هاست ن پدر بچه ها! خودت بنویس!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عصر امروز پریسا اومد گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان میشه یک قرآن بدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من:برو تو کمد کتابا ... 7 یا 8 تا قرآنه. هر کدوم که معنی داره بردار واسه فراخوانت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پریسا:نه من این قرآنا رو نمیخوام فقط &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;قرآن کریم&lt;/span&gt; میخوام!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;________________________&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گوشت رو میذارم تو زودپز و با پریسا میرم خرید واسه کاردستی ش.. وقتی برمی گردیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از تو راه پله صدای زودپز میاد. به پریسا میگم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای زودپزه از خونه ما میاد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پریسا: پ ن پ .مامان کیانا میخواد قورمه سبزی درست کنه گوشت گذاشته تو زودپز!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;______________________&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما کاردستی این هفته پریسا!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید میرفتیم یک ماهی قزل&amp;nbsp; میخریدیم.. تمام استخوان ستون مهره ماهی را درسته درمی اوردیم و روی ورق یا مقوا می چسباندیم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا ببینین این کاردستی به چی تبدیل شد!!:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_X4miFToP.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اندازه ماهی از تو پونالیت دراوردیم. دو تا طلق گذاشتیم اینور و اونور یونالیت.اون استخوان ستون مهره هارو هم گذاشتیم مابین ذو تا طلق!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینم تصویر نزدیکتر:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_BnnWIFLD.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;____________________&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در مورد دستبند پرسش زیاد داشتم...انشالله هفته دیگه کامل جواب میدم. اینسری که رفته بودم ساری دیدم که دوستم سردرد مدام داره و دپرس شده.. یک هفته بهش دادم ببینم روی اون چه تاثیری داره که بعدا با طناب حرفای من توچاه نرید!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/806</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8499347/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8499347</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 20:29:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفته ششم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_77Z2lZBv.jpg" alt="" width="448" height="194" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول از همه این ایام سنگین و حزن آلود را تسلیت می گم.امیدوارم که اون بار معنوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این چند روز نصیب همه ما بشه نه فقط حاشیه ها و نذری هاش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این تصویر هم کار مشترکی بوده از پریسا و مامان&amp;nbsp; بزرگش( مامان خودم) که در موقعی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که من ساری بودم با کمک هم درست کردند برای کلاس پریسا. نکته جالب استفاده از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خط چشم برای نوشتن روی پارچه بوده!! معلوم شد که خلاقیت من به مامانم رفته!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.............................................................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساری رفتن این هفته هم بخیر و خوشی گذشت و با کنسلی 5 نفر بدلایل مختلف&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسافرت و مریضی و ..... با حضور 9 نفر انجام شد و استقبال خوب خانم های ساروی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را نشان داد! از جلسه قبل هر کدوم از افراد که کاهش سایز خودشون را دیدند دوستان و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بستگان خودشو ن را در جریان گذاشتن و کم کم باید به فکر اضافه کردن روز جمعه به 5&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنبه باشم!البته احتمالا تا یکماه دیگه پروژه ساری به اتمام میرسه .چون هم باید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستم دستگاهشو بخره هم اینکه بعلت نزدیک شدن به عید تعداد مراجعه کننده های&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم در تهران اجازه&amp;nbsp; این رو بهم نمی ده که برای ساری برنامه بریزم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بین مراجعینم حضور یک پزشک فوق تخصص غدد برای من ارزش زیادی داشت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جلسه اولی که اومده بود با خودش یک جزوه اورده بود که حتی این نیم ساعتی که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای استفاده از دستگاه اومده هدر نشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حرکتش برای من خیلی امورنده بود. و باعث بسی شرمساری خودم بود که اینهمه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت خودم را به بطالت میگذرونم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد اتفاقاتی که در طول مسیر برای من میفته سعی می کنم بعد ازین کمتر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنویسم. بعضی وقتها خوندن بعضی کامنتها و نظرات دوستان باعث میشه در نحوه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگارشم تغییر به خرج بدم. اینسری که از ساری برگشتم و کامنتارو خوندم مجبور شدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خاطر کاهش بار تشنج! همه رو خصوصی کنم.. امیدوارم نویسندگان این کامنتا با&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرنیتی که نوشتید ناراحت نشده باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;......................................................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اینم عکس کادوی سالگرد ازدواجی که من برای خودم و آقای همسر خریدم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_eG9KtdL3.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اطلاعات بیشتر را می تونید در این سایت بخونید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.performxbands.com"&gt;www.performxbands.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من که خودم خیلی راضی بودم. اگه از جای مطمنی بتونین این سبک دستبند هارو تهیه کنید به نظرم ضرر نمی کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اقای پدر هم کادوی خودش را که حواله &amp;nbsp;ثبت نام حج عمره بود تقدیم کرد که بسیارباعث&amp;nbsp;شعف من شد.&amp;nbsp; چون خیلی دوست داشتم که ثبت نام کنم اما هزینشو نداشتم.میخواستم ثبت نام کنم اما به رضا نگم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/805</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8456661/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8456661</guid>
      <pubDate>Fri, 02 Dec 2011 20:17:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوازدهمین سالگرد ازدواجمان در ساری</title>
      <description>&lt;p&gt;این هفته بین بردن پریسا و نبردنش مردد بودم. اشتیاق و خواست &lt;a href="http://www.niayeshmehr.blogfa.com"&gt;مامان نیایش&lt;/a&gt; تاثیر زیادی رو تصمیم گیری نهایی م داشت.&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt; به پریسا گفته بودم اگه 4 شنبه معلم موسیقی ت ازت راضی بود&amp;nbsp; می برمت.&amp;nbsp; این هم جرو یکی از ترفندهایی است که باعث میشد لااقل روزی 15 دقیقه تمرین کنه!!!&lt;img title="سبز" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif" alt="سبز" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4 شنبه تا از مطب برسم خونه حدودای 9 شب شده بود و&amp;nbsp;&amp;nbsp; با معلمش باهم وارد خونه شدم! معلمش مثل همیشه 50 تا 60 درصد رضایت داشت که البته از نظر خودش پریسا ویالونیست خیلی خوبی میشه اما نبوغ موسیقی نداره!ا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اون طرف&amp;nbsp; راننده ساری گشت آقای ش اس داد که امشب میرید ساری؟ و اون ساعت 12 از ترمینال راه میفته. بلاخره تصمیم خودمو گرفتم و در جواب زدم که اره کل صندلی های عقب را رزرو می کنم و فقط یک مسافر برای صندلی جلو بگیره تا ما برسیم ترمینال شرق.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اینگونه بود تصمیم گرفتم که پری را با خودم ببرم ساری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رضا مارو رسوند ترمینال و راننده هم اون یک مسافر را نگرفته بود و میخواست که بار ببره ساری و ساعت 11 و نیم راه افتادیم. هوا بسیار خوب و صاف و جاده حسابی خلوت بود. با خودم فکر کردم کاش خودم ماشین&amp;nbsp; میاوردم اما فکر خستگی برگشت را میکردم و عدم حس رانندگی! از ادامه فکر&amp;nbsp; منصرفم می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بار دومی بود که ابن راننده سفر میکردم. از اولش هم&amp;nbsp; رفتارش و صحبتش و ... با بقیه راننده ها فرق می کرد&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" alt="نگران" border="0" /&gt; تنها شباهتش&amp;nbsp; با بقیه کشیدن سیگار بود.. لابلای صحبتش متوجه شدم که ار بد حادثه هم &amp;nbsp;لیسانس الهیات داره&amp;nbsp;و بعلت&amp;nbsp; اینکه رشته ش را دوست نداره اومده راننده شده!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو فکرش بود که ادامه تحصیل بده و ارشد بگیره اما تو دهنش این بود که همین کارش را ادامه بده و بقول خودش بشه تنها راننده تعاونی با مدرک فوق لیسانس.&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی راه فلش خودمو گذاشتم تو ضبط که از گلچین موسیقی خودم گوش بدیم .که با استقبال راننده مواجه شدم و قرار شد اینارو هم بریزم تو فلش اقای راننده که 620 تا موسیقی داشت.(اینو داشته باشین تا بعد بهتون بگم)&lt;img title="کلافه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif" alt="کلافه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدودای 4&amp;nbsp; بود که رسیدیم ساری و راننده زحمت کشید و یکسره مارو برد تا منزل دوستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح 5 شنبه حدودای 8 و نیم با پریسا تو مطب دوستم بودیم و تا مامان نیایش اومد که پریسا را با خودش ببره حدودای 11 و نیم شده بود.از اونجا پریسا و نیایش رفته بودند گلفروشی و دو شاخه گل رز بسیار خوشبو گرفته بودند و با ناهار برای من و دوستم به مطب برگشتند.&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان نیایش یادش مونده بود که سالگرد ازدواجمان است و با بچه ها تصمیم گرفته بودند که بروند گل بخرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_zdSyXpHd.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره بچه ها رفتن که بیرون ناهار بخورند و ما به کارمون ادامه دادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدودای 3 بود که برنامه رفتن به سینما چیدند و برای دیدن فیلم سعادت اباد مطب را ترک کردند.&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همینجا دوباره از مامان نیایش و نیایش عزیزم تشکر می کنم که خاطرات خوشی را برای پریسا رقم زدند.&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_PqA1N6pS.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باران شدیدی شروع شده بود و کار اون روز من هم در ساری به اتمام رسیده بود.راننده ذوباره زنگ زد که کی میخوای راه بیفتی و اینسری 2 تا مسافر داشت برای تهران وبرای ساعت 9 هماهنگ کردیم که بیاد دم دفتر دنبال من و بعد از اونجا بریم خونه نیایش دنبال پریسا! و از اونجا به سمت تهران راه بیفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی از ساری بیرون اومدیم راننده پرسید فلش چی شد؟ وقتی فلش را دادم دیدم به!! انگار همه اون 600 تای خودش هم پاک شده تازه گلچین من هم ریخته نشده!&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلش خودمو هم گذاشتیم تو ضبطش .کل فایل های منم ترکیده بود! فکر کنم که کامپیوتر مطب دوستم .......بوده به فلش ها&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کمال شرمندگی از راننده خواستم که صبر کنه تا هفته دیگه.. شانس اوردم 600 تا موسیقی راننده را اولش ریخته بودم تو کامپیوتر مطب!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از قبل فیروزکوه برف شدیدی شروع شد و شانس اوردیم که ابتدای بارش بود و میشد با احتیاط اومد و بعد اومدن ما جاده چند ساعتی انگار بسته شده رضا اومد دنبالمون و اینگونه بود که&amp;nbsp; گرازش ساری شماره 5 من که با سالروز ازدواجمان یکی شده بود به اتمام رسید..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا من موندم و پریسا که از این به بعد توقع داره با من بیاد ساری!!!&lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/804</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8409517/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8409517</guid>
      <pubDate>Fri, 25 Nov 2011 18:58:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه به خدا</title>
      <description>&lt;div class="yiv70072844MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="color: #ff6666; font-size: large;"&gt;نامه ایی به خدا در موزه گلستان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #000080; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #000080; font-size: medium;"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;&lt;br /&gt;ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.&lt;br /&gt;مضمون این نامه :&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_W3eR2J9B.jpg" alt="" width="451" height="506" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #000080; font-size: medium;"&gt;نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد.&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می رود به مسجد امام در بازار تهران&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!&lt;br /&gt;او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره.&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره.&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #000080; font-size: medium;"&gt;"نقش هستی نقشی از ایوان ماست&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;آب و باد وخاک سرگردان ماست"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #000080; font-size: medium;"&gt;ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم&lt;span lang="en-us"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود&lt;span lang="en-us"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #000080; font-size: medium;"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما اگه بخوای نامه بنویسی چیا میخوای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/803</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8388749/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8388749</guid>
      <pubDate>Tue, 22 Nov 2011 15:28:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همراه با نیایش در ساری</title>
      <description>&lt;p&gt;این هفته کارگاه پیشگیری از چاقی بود که به خاطر ماموریت قم و برنامه ساری رفتنم نشد ثبت نام کنم و فقط یکسر برای دیدن نمایشگاه جانبی ش که مربوط به دستگاه های لاغری و داروها بود یکسری رفتم . خب خیلی از بچه ها برام خصوصی کامنت گذاشتند و از من طرز کار دستگاه های لاغری و مقایسه اونارو با هم خواستند و از دستگاه من پرسیدند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب در حال حاضر چند نوع دستگاه به طور کلی برای انجام لاغری موضعی در کشور هست که به طور خلاصه بهتون می گم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دستگاه ال پی جی :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستگاه LPG با سه مکانیسم زیر موجب تغییرات بافت چربی میشود:&lt;br /&gt;*برقراری مجدد جریان خون و لنف در بافتهایی که دچار سلولیت شده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;**افزایش جریان خون و در نتیجه از بین بردن مواد زائد تجمع یافته و به همین ترتیب بهبود متابولیسم و تبادلات سلولی در پوست از جمله فیبروبلاستها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;***تحریک فیبروبلاستها جهت تولید کلاژن و الاستین&amp;nbsp; رفع غبغب و شلی پوست و کاهش سایز در نواحی شکم،&amp;nbsp; پهلو، باسن، شانه ها و رانها از دیگر موارد استفاده از این روش است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعداد دفعات استفاده از این دستگاه معمولا بالای&amp;nbsp;30&amp;nbsp; جلسه است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;لیپوساکشن:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لیپوساکشن عمل جراحی زیبایی است که از طریق خارج نمودن مقداری از چربی های اضافه بدن انجام می شود اما قادر به درمان سلولیت های موضعی و تقویت بافت همبند و عضلات نمی باشد، علاوه بر این که لیپوساکشن به دلیل آن که یک عمل جراحی تهاجمی است دارای عوارض متعددی می باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;لاغری با امواج اولتراسونیک CAVITATION:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در واقع با استفاده ازیک پروب که تنها در سطح پوست به چرخش در می اید باعث شکستن چربیها به صورت تدریجی در جلسات متعدد میگرددمیکروماساژ مکانیکی به هنگام فشردگی و انبساط محیط ، امواج طولی فراصوتی روی بافت اثر می&amp;zwnj;گذارند و باعث جابجایی آب میان بافتی و در نتیجه باعث کاهش ورم&amp;nbsp; می&amp;zwnj;شود..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;شکستن سلولیت ها میتواند باعث حذف چاقی&amp;nbsp;شود .هنگامی که&amp;nbsp; با فرکانس 40000 هرتز امواج قوی وارد بدن میگردد از طریق مکانیسم شکستن سلول وپاره کردن جدار سلول انرزی گرمایی تولید میکند وهمچنین باعث خروج اب سلول میشود وباعث جمع شدن سلول میگردد.در اثر لرزشی که توسط ان ایجاد مشودباعث فشردگی سلولها ومتراکم شدن سلولها میگرددواین پدید باعث اثرات لاغری در ظاهر میگردد&amp;nbsp; این نوع معایب &amp;nbsp;این روش احتیاج به مدت زمان ییشتری برای درمان دارد.از معایب این روش &amp;nbsp;سوختگی است &amp;nbsp;اگر امواج پیوسته و در یک مکان بدون چرخش بکار روند، در بافت باعث سوختگی می&amp;zwnj;شود و باید امواج حرکت داده شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;این سیستم, با امواج اولتراسوند با فرکانس پایین و شدت مناسب به بافتهای چربی انباشته شده در نقاط مختلف بدن نظیر شکم پهلو و ران باعث ایجاد نقاط &amp;nbsp;کم فشار و پر فشار در مایعات درون بافت و سلولهای چربی و شکل گیری حباب های حاوی بخار در نقاط کم&amp;nbsp; فشار می گردند ,این حباب ها تا زمانی که در نقاط کم فشار قرار دارند رشد کرده و بزرگتر می شوند. همانگونه که مطلعید انباشتگی چربیها در نقاط مختلف بدن تحت فرایند چاقی یا سلولیت دسترسی بدن از طریق خون و لنف برای مصرف آنها را حتی تحت ورزش و ر&amp;zwj;&amp;zwj;ژیم درمانی به شدت محدود می کند.به همین دلیل بسیاری از درمانهای لاغری وتناسب اندام &amp;nbsp;به دنبال در هم شکستن این انباشتگی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;رادیوفرکونسی RF: &lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;دستگاه خودم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این دستگاه باایجاد میدان مغناطیسی، حرارت درزیرپوست ایجاد میکند،بدون اینکه سطح پوست آسیب ببیند.مطالعات اثربخشی آن را نشان داده اند.این دستگاه به شکل دوقطبی وتک قطبی کار میکند.RF دوقطبی برمبنای قانون اهم کار میکند.مقاومت بافتی درمقابل جریان الکتریکی ایجادگرما میکند.عمق نفوذ RFدوقطبی سه میلیمتراست.بنابراین میتوان کنترل بهتری درکار برروی چربی با آن داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رادیو فرکوئنسی روشی مطمئن , اثر بخش وغیرتهاجمی دربازگرداندن جوانی وقوام طبیعی پوست ورفع چاقی های موضعی است . &lt;br /&gt;بعد از انجام آن فرد فورا به زندگی روزمره خود باز می گردد وبرای هر نوع تیپ پوستی قابل اجرا است . &lt;br /&gt;بهترین کاندیدا برای انجام این عمل افرادی هستند که دارای پوست شل در نواحی میانی وتحتانی صورت هستند . این روش تنها روش غیر تهاجمی می باشد که می توان پوست را بدون جراحی لیفتینگ کرد. &lt;br /&gt;کاربرد دیگر رادیوفرکوئنسی برطرف کردن چاقی های موضعی وسلولیت ( حالت پوست پرتقالی ) بخصوص در نواحی شکم , باسن وران است . &lt;br /&gt;رادیوفرکوئنسی چگونه عمل می کند؟ &lt;br /&gt;در حین درمان گرمای کنترل شده به لایه های داخلی پوست بدون صدمه به لایه های رویی و اپیدرم داده می شود، که باعث می شود: &lt;br /&gt;1) روند کلاژن سازی که در طی گذر زمان وافزایش سن کند شده تحریک شود. &lt;br /&gt;2) گردش خون در منطقه افزایش می یابد و در ناژلنفاوی و دفع چربیها و توکسین ها افزایش می یابد. &lt;br /&gt;3) انحلال سلولهای چربی بوسیله گرما در نواحی که چاقی موضعی وجود دارد. &lt;br /&gt;احساس گرم شدن یا درد خفیف در حین درمان یا بلافاصله بعد از آن ممکن است روی دهد که در عرض چند دقیقه از بین می رود. قرمزی خفیف پوست در منطقه درمان ممکن است اتفاق افتد که در عرض 24 ساعت از بین می رود. احساس خشکی پوست ممکن است در 12 ساعت اول بعد از درمان رخ دهد که معمولاً در عرض 48 ساعت برطرف می شود و چرب کردن منطقه با ژل آلوورا می تواند مفید باشد. &lt;br /&gt;با وجود اینکه، آستانه درد در افراد متفاوت است اما بیشتر افراد به خوبی این درمان را تحمل می کنند و احساس ناراحتی اگر هم باشد بسیار خفیف و اندک است و بیشتر احساس یک &amp;laquo; ماساژگرم&amp;raquo; در ناحیه وجود دارد و احتیاج به هیچگونه بی حسی به طور کلی وجود ندارد ولی در صورت حساس بودن بیمار می توان در صورت نیاز از کرم های بی حسی موضعی نیز استفاده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مواردی که مجاز به انجام این روش نمی باشیم :&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;رادیوفرکوئنسی در بیماریهای قلبی شدید، بیماریهای کلاژن و اسکولار یا هر بیماری شدید و غیرقابل کنترل، زنان حامله و شیرده، افرادی که مارکرهای الکتریکی مثل Pace maker (باطری قلب) یا ایمپلانتهای فلزی مثل فلز در منطقه هیپ به علت شکستگی استخوان ران یا دریچه های فلزی قلب دارندو نیز در خانم هایی که IUDمسی دارند, منع استفاده دارد.) در موارد کاربرد بدن)همچنین افرادی که درمان های اخیر تزریق ژل یا بوتاکس دارند (در موارد کاربرد صورت)باید با رعایت فاصله زمانی از تزریق اقدام به رادیوفرکوئنسی نمایند. (بهتر است قبل از هر نوع تزریق ابتدا رادیوفرکوئنسی انجام شود بعد از آن در صورت لزوم می توان تزریق را انجام داد.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;در مورد تعداد جلسات که آناهیتا&amp;nbsp; پرسیده بودی:بسته به میزان موضعی بودن محل و قدمتش و مکانش&amp;nbsp;و .....تعدادجلسات متغیره.. به طور&amp;nbsp; معمول&amp;nbsp; 8 جلسه حداقلشه.اما از 8 جلسه به بعدش دیگه بستگی به میزان جواب دهی بدن داره. چون معمولا بین نیم تا 1 سانت کاهش سایز داریم در هر جلسه.. البته 2 سانت در هر جلسه هم داریم اما برای زیر 30 سال بیشتر دیده میشود.&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;قیمتش رو هم بگم&amp;nbsp; که هر ده دقیقه استفاده از دستگاه 15تومان هزینه ش است حالا بسته به تمایل بیمار بین20 دقیقه تا 30 دقیقه امکان کار روی موضع هم هست. و دو بار در هفته بیشتر نمیشه رو موضع کار کرد و در هر بار هم دو تا 30 دقیقه بیشتر مجاز&amp;nbsp; نیستیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;خب امیدوارم تونسته باشم خیلی خلاصه در مورد سوالات شما جواب داده باشم. الان من دستگاه آر اف را دارم و امیدوارم بتونم تا یک ماه دیگه دستگاه کویتیشن را هم بگیرم که در کنار&amp;nbsp; دستگاه آر اف جوابدهی بهتری برای مریض ها ایجاد کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;*******&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;هفته چهارم در ساری:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;این هفته هم به خیر و خوشی تموم شد فقط تفاوتش با اون دفعات این بود که هم در رفت و هم در برگشت بعلت کمبوذ مسافر!! مجبور شدیم هزینه مسافر غایب را سرشکن کنیم به خودمون!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_31QLK4ht.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اماااااااا یک دیدار جالب و شیرین در ساری برام پیش اومد... دیدن نیایش و مامانش از وبلاگhttp://www.niayeshmehr.blogfa.com/&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اخرین مریض که رفت حدودای 6 و نیم عصر بود که نیایش شیرین زبون با مامان مهربونش اومدن مطب دوستم و بعد چند دقیقه انقدر بهشون احساس خوبی&amp;nbsp; داشتم که فکر می کردم چند ساله میشناسمشان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;مامان نیایش پیشنهاد اجرای برنامه رادیویی داشت تو ساری که بعلت کمبود وقتم و نبودم در ساری ، به دوستم محول کردم این فرصت را و باز هم اینجا از ش تشکر می کنم که منو قابل دونست که بیاد تا دفتر و برام وقت گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;بعد از جمع و جور کردن وسایل یک دوری باهاشون تو خیابان قارن ساری زدیم.وقتی داشتیم مغازه ها را میدیدیم ناخوداگاه چشممان خورد به بوت سفید و یاد مامان هستی افتادیم که تو آپدیت قبلیش در مورد پیدا نکردنش تو خیابون سپهسالار نوشته بود.همزمان من و مامان نیایش دو تا اس به&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://hastiyemaman.persianblog.ir/"&gt;نوشین جون&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; زدیم و یادش کردیم!!!&amp;nbsp;و در اداامه به دنبال دمپایی قرمز رنگ برای استخر پریسا خانم گشتیم(دستور از تهران صادر شده بود).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3798_PtwtOZig.jpg" alt="" width="448" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;بعد از خرید دمپایی و خداحافظی با اون دو تا مهربون برگشتم مطب و دیدم که برام چند تیکه سوغاتی (آرد برنج و مربای گل و رب انار) اورده بوده&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;.که فعلا گذاشتم تو مطب که وقتی دستم خالی بود بیارمشون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;قرار شد اگه امکانش بود هفته دیگه پریسا رو ببرم ساری که از صبح تا عصر کنار نیایش باشه.&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parvanehparisa.persianblog.ir/post/802</link>
      <author>پروانه پریسا</author>
      <comments>http://parvanehparisa.persianblog.ir/comments/4325/8361790/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4325.post-8361790</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Nov 2011 16:28:30 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
