يادش به خير. نمي دونم چرا چند روزه ياد خاطرات چند سال پيش دوران طرحم تو بيمارستان طالقاني افتادم

البته خداوكيلي بگم يادش همچين به خير هم نيست.02.gif خودتون مي دونيد كه بيمارستان كه حلوا پخش نمي كنند همه اش صحبت مريضي و مردن و ... است 17.gifبه خصوص تو بيمارستان هاي دولتي.17.gif

داشتم مي گفتم:

توي اتاق با بر و بچ نشسته بوديم و مي خواستيم يك نامه بزنيم كه  يك تي مي خواهيم.ازونجايي كه سواد همه امون نم كشيده بود26.gif مونده بوديم تي را با ت مي نويسند يا با ط...منظورم تي زمين شويي بود.

 در همين  حين يكي از كارگران آشپزخانه اومد و ازونجايي كه يك كم فضوله24.gif و از پشت در هم شنيده بود كه ما مي گيم تي دسته داره يا نداره خودشو انداخت وسط و گفت:

خب معلومه كه دسته داره!!30.gif

ما هم هاج و واج بهش نگاه كرديم و گفتيم: تو از كجا مي دوني؟33.gif

گفت : چند لحظه صبر كنين.. و بدو بدو رفت.. يك دقيقه بعد كه برگشت حدس  بزنين چي دستش بود؟؟

يك تي................و با خنده گفت: ديديد دسته داره!!!18.gif18.gif05.gif

 

من و  يكي از بچه هاي طرحي خيلي شبيه هم بوديم. منتهی   من آخر بچه مسلمون30.gif14.gif و

 با حجاب كامل05.gif و بدون آرايش مي رفتم سر كار ولي كتي درست نقطه مقابل من بود16.gif . شايد همين نكته باعث شده بود كه تفاوت قيافه اي بيشتري داشته باشيم.

كتي مسئول تغذيه بيماران  بخش ارتوپدي بود. من   هم بخش اطفال...تا اينكه بخش هامون را عوض كرديم.

هر ماهي بخش ها عوض مي شد كه تجربه كاري امون بهتر بشه.

اولين روزي كه رفتم تو بخش ارتوپد متوجه نگاه هاي  يك پسر حدودا 23 ساله شدم كه همينطوري ذل زده بود و چشم بر نمي داشت31.gif. روز دوم كه وارد بخش شدم ديدم دم در اتاق واستاده به كنارش كه رسيدم شروع كرد به حرف زدن. الان يادم نمي اد چي مي گفت چون لهجه كردي  خفني داشت.

روز سوم ديدم اومده دم در اتاق و يك پاكت اورده .بعد از رفتنش نامه را باز كردم. با جملات خيلي ابتدايي ابراز عشق07.gif كرده بود و چند تا عكس هنرپيشه هندي هم توي پاكت بود.07.gif

مونده بودم قضيه چيه.. يكي دو ساعتي  فكرم مشغول بود تا اينكه...33.gif

كتي اومد و گفت چيه تو فكري؟

گفتم كتي يكي از مريض ها همچين كاري رو كرده.. وقتي مشخصاتشو دادم پقي زد زير خنده18.gif و گفت

اهان منو با تو اشتباه گرفته..يك بار ازم پرسيده بود كه از چه هنر پيشه هايي خوشت مي اد منم گفتم هندي

 ....و كتي خنده كنان دوباره رفت.

ومن مونده بودم اين پسره تو اين بيمارستان عكس هارو از كجا گير اورده بود33.gif .طفلكي چقدر فكر كرده كه چي بگيره واسه كتي كه مطابق ميل اش باشه.

تا همين پارسال هم عكس ها دستم بود ولي توي يك خونه تكوني حسابي همه رو ريختم سطل آشغال ولي

خاطره اون عكسا  رو نتونستم توي هيچ سطل آشغالي بريزم.

 

 

 

 ********************************************

جمعه ۷ مهر:

 پریسا در سن ۳ سال و ۸ ماهگی:

مامان جون من شیر می خورم تا زود بزرگ بشم مثل تو ظرف هارو بشورم. جارو کنم.خونه رو تمیز کنم. لباس بشورم. اطو کنم.

غذا درست کنم.

مامان: عمرا اگه بزرگ بشی برام اینکارارو انجام بدی.

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

کم خالی ببند و از خودت تعريف کن بچه درس خون که بودی هر کی هم که ببينتت زوز عاشقت ميشه

فيروزه

سلام ... ياد ايامه؟! ... پير شدی ديگه ننه جون ... پريسا گفته بزرگ بشم مثل تو اين کارها رو انجام بده ، نگفته که برای تو انجام بده ... کدوم دختر يکی يه دونه خونه باباش کار کرده که پريسا دوميش باشه؟!

شهرزاد مامان حسين

سلام خانمی. خيلی جالب بود. چطور يه نفر نتونسته دو تا خانم رو از هم تشخيص بده. از کامنتت و تبريکت هم ممنون.

مهدی

سلام خواهر بزرگوارم. از حضور پرمهرتان سپاسگزار و از قصور در حضورم شرمنده. خاطرات جالبی بود. در مورد سوالتون باید بگم که من موافق زور و اجبار نیستم. البته نه همیشه . گاهی اوقات انسان به خطا بودن عملی واقفه ولی اراده پرهیز نداره. این طور موافق شادی زور و اجبار به آن شخص چاره کار باشه ولی اگر انسان خطای خودش رو خطا به حساب نداره و اعتقادی به خطا بودنش نداشته باشه نمیشه با زور و اجبار حلش کرد. من سعی کرده‌ام تا آن‌جا که در توان دارم در تربیت صحیح فرزندانم کوشا باشم. و بسیاری از مسائلی که این‌جا جای گفتنشون نیست. اما این‌که چه نتیجه‌ای خواهد داد را به خدا سپرده‌ام و از او خواسته‌ام خود و خانواده‌ام عاقبت به خیر باشیم. یک نکته را همیشه بهش اعتقاد داشته ام. اگر برای کسی مشکل نسازی مشکلی هم برات پیش نمیاد . اگر دلی را نشکنی دلت نمیشکند . اگر آبرویی را نریزی آبرویت نمی‌ریزد . اما اگر روزی خلاف این دیدی مطمئنا حکمتی در آن است که ما از آن بی خبریم. در دوران جوانی‌ام نه به کسی دل بستم و نه اجازه دادم کسی به من دل ببندد و هر گاه احساس می‌کردم چنین اتفاقی دارد می‌افتد با ياری خدا جلوی آن را می‌گرفتم

مهدی

برای همين به فضل و کرم خدا اميدوارم و امیدوارم که پسرم نيز نه به کسی دل ببندد و نه اجازه بدهد کسی به او دل بندد تا وقتی که زمانش فرا رسد و آن‌گونه که بايد و شايد به هم دل بندند . برايتان بهترين‌ها را آرزومندم. در این ایام پرفیض و نورانی خیلی التماس دعا

مهرداد

عجب ماجرايی ... اينهم خودش يه حاطره هست ديگه همون خاطره خفنی اسمشو بذاری چطوره؟ و اما ناز بانو جون همه اون کارايی رو که گفته برا ت انجام ميده هنوز کجاشو ديدی ... حالا می بينيم ... مخلصم .../// راستی پریسا جون بزن يه دونه از چيزايی رو بشکن که خيلی خرابی ببار مياره ..ببينم مادر خانمی چه جوری تميز ميکنه .. با طی دسته دار يا بی دسته....

هلو

بدون این‌که پست و کامنت‌ها را بخونم ، فقط اومدم اینو بگم و برم! چند شبه خواب ندارم. درست مثل امشب که شد صبح! وقتی این نوشته‌های زیر جاری شد، احساس سبکی بهم دست داد... فقط خواستم تو هم بخونی این اراجیف رو... همین و بس! ... مرا به سفره‌ي آواز خويش مهمان کن به يک اشاره ، شب تيره را چراغان کن شکسته دشنه‌ي مردان ، دلاوران مُردند سوارِ فاتح خورشيد! عزم ميدان کن هنوز در تبِ فرياد ، هم‌صداي توام! به سِحر حنجره برخيز و باز توفان کن تو از نژاد سحرزادگان اين خاکي براي زخم شب تيره، فکر درمان کن رفيق روشن آينه ! تشنه‌ي نور توام بيا و خلوتِ ما را ستاره‌ باران کن سکوت مي‌کُشدم، شعر تازه‌اي بسراي و اين قناري خاموش را غزل‌خوان کن دل‌ام براي صداي‌ات بهانه مي‌گيرد مرا به سفره‌ي آواز خويش مهمان کن

بابای فردا

پريسای عزيز را ببوسين و براش کمی از بقيه مراحل بزرگ شدن و قابليت هايی که خواهد داشت توضيح بدين

شيرين

سلام خاطرات انسان رو زنده نگه ميداره. خوبه که ادم بعضی وقتها به اون عقبها برگرده. پريسای گل رو ببوسيد. منم فکر نکنم که اين بچه ها به دردمون بخورند. من اپم.