etwnd1.jpg


ساعت 5 است و من در  ترافيك حكيم گير افتاده ام.  02.gif
صاحبخونه گفته :ساعت 5 اينجا باشين ها... اما  اينطوري كه معلومه زودتر از ساعت افطار به مهماني نخواهم رسيد.
بابا رضا صبح بهم  گفت: تو نمي ترسي مي ري به يك مهموني كه هيچ كدوم از افراد را نمي شناسي؟؟17.gif

حتي صاحبخونه رو؟!! يك وقت مي گيرند يك بلايي سر تو و پريسا مي اورند؟؟30.gif
من هم با خنده گفتم: برو بابا من 4 ساله كه مي شناسم اش هر چند كه نديدم اش.
 سرانجام  رضا هم  با گفتن اينكه بهر حال خود داني بحث را به پايان مي رساند.
ساعت 5.30 شده و به انتهاي حكيم رسيده ام. ترافيك روان تر شده.
پريسا  دائم مي پرسه : يسنا بزرگتره يا من؟ چه شكليه؟ 07.gifمهد مي ره؟ چرا يسنا خوندن نوشتن بلده من بلد نيستم. خونه اشون چطوريه؟  يسنا خيلي اسباب بازي داره؟

تو ذهنم بود كه اگه گلفروشي  سر راهم بود يك چند تا شاخه گل 

 براي مهروش بگيرم ولي  از شانس بد ! به چشمم نخورد.03.gif
 بلاخره ادرس را پيدا كردم. در حاليكه  15 دقيقه به افطار باقي مانده است.

 يك اقايي دم در است.. كمي تپل15.gif و اشنا با قيافه يسنا ...حدس زدم قهرمان قهرمان مهروش ايشونه.
تا از ماشين پياده بشم و ... باباي قهرمان  ماشين را روشن مي كند و مي رود .


 مهروش براي افطاري فرني و كوكوسبزي تدارك ديده.04.gif

 مامان آيسان هم از سمت خودشون يك حليم خيلي خوشمزه گرفته و

 آلوچه خانم هم يك قابلمه اش رشته پخته !!

(من هنوزم نمي دونم خونه مهروش پخته بود يا خونه خودش)

مهروش هم آش رو با جاش ((قابلمه)) گذاشت رو ميز!!13.gif

 پريسا تا 20 دقيقه هي مي امد غر مي زد كه اين يسنا وسايلش

 را نمي ده من بازي كنم. با خودم فكر مي كنم اگه يسنايي در كار نبود عمرا

اگه پريسارو با خودم مي اوردم.. به خانم شين نگاه مي كنم و مي گم

خوش به حالش كه سينا رو نياورده.45.gifنيروانا هم كه اخر بچه مثبت بود و به

 نظرم خيلي آروم. قيافه ظريف اش منو ياد كوچكي هاي پريسا مي انداخت.

 سامي و باربد هم انقدر شيطون نبودند كه نشه تحمل كرد.

 و سهند هم كه موش بخوردش صدا ازش در نمي امد. و آيسان هم براي خودش

 خانمي شده بود.. و از كنار مامانش تكون هم نخورد.

 با مامان آيسان در مورد اينكه دبستان دولتي بهتره يا غيرانتفاعي صحبت كرديم

كه راهنمايي هاي خيلي خوبي را برام داشت.

 و در مورد دبستان راه رشد هم كه انگار از وبلاگ من خونده بوده صحبت كرديم.

 بعد در مورد برنامه غذايي خودش و ايسان صحبت كرد ..كه براي افزايش قد

 ايسان از دكتر تغذيه گرفته بود.

بعد از افطار هم از سخنراني احمدي نزاد در دانشگاه كلمبيا 14.gifگرفته تا

 نحوه از شير گرفتن بچه و از پوشك گرفتن و سريال اقاي فتوحي12.gif حرف به ميون امد..

 و من بازم ياد حرف بابا رضا افتادم كه

 تو نمي ترسي مي ري جايي كه هيچ كسي رو نمي شناسي؟؟

 و من خوشحال 08.gifبودم از اينكه به جايي امده بودم

كه هيچ كدام از مهمانها را از قبل نمي شناختم.!!

2hdqsr7.jpg

** متاسفانه 35.gifبا خط و نشوني كه مهروش جان كشيده بود مجبور شدم

 كمي خودسانسوري كنم! خيلي دلم مي خواست در مورد يكي

 از خصلت هاي مهروش جان بنويسم..اما انگار ايشون راضي نيست!!

 ** توي مهموني خيلي ياد فيروزه افتادم. ((فيروزه جون مرام را كيف كن خواهر))

 ** موقع خداحافظي بايد از اتاق يسنا يك عكسي مي گرفتم كه عمق فاجعه

 معلوم مي شد. البته به خاطر همون خودسانسوري نمي تونم توضيحات بيشتري بدم!!

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و دلنوشته هام

مرسي ازعكسهاي قشنگي كه گذاشتي والله نيروانا همچين ساكت هم نيست ولي اونروز 1ريسا حسابي ازش حمايت كرده بود و بازيش داده بود دخمل خوشگلت رو ببوس

فيروزه

سلام ... عيدتون مبارک طاعات و عبادات مقبول حق

پرستووو

سلام عيدتون مبارک ... ای بابا همه چيز سانسوريته! بود که ... ...

ج.ش.

سفره ی خدا گسترده است هر چه می خواهید بردارید گلوی کوچکی فقط برای من بگذارید تا با صدای بلند بگویم عیدتان مبارک

ج.ش.

پستهايتان داره سوپر متال ميشه ما هم هی داریم عقب می افتيم فعلا شب بخير

زن دايی نسيم

حالا يک فيلم ديدی ها ........ سوژه ديگه ای پيدا نکردي ،فيلمو مورد نقد و بررسی قرار دادی؟!

مامان

با سلام ميشه من رو هم در مورد دبستان راهنمايی کنيد به خصوص مدرسه راه رشد.(برای دخترم میخوام) از لطف شما پيشاپيش سپاسگزارم

پريسا در دريای خوشبختی

راستش اين دوستم می گفت که مدرسه اش خيلی منضبط است و بچه ها خيلی دچار استرس هستند و معمولاناراحتی روحی دارند... شما می تونيد بريد وبلاگ ايسان و از ايشون هم اطلاعات بگيريد..

مامان

با تشکر از شما ميشه لطفا آدرس وبلاگشون رو بديد. مرسی

مامان

البته اگر همون لينک توی وبلاگتون باشه ديگه لازم نيست.لان ديدم که لينگ گذاشتيد. مرسی