بچه گربه ای که منم نگفت!!!!

Pict0006.JPG
امروز مامانی واسم يک قصه تعريف کرد. منم هر چی يادم مونده براتون
تعريف می کنم.يکی بياد چند تا قصه ياد مامانی بده اينم قصه بود؟؟؟
يك پيرمرده و پيرزنه توي يك خانه خوشگل و پر گل زندگي مي كردند.

ولي از بس تنها بودن نمي تونستم شاد وخوشحال باشن.
يك شب پيرزنه اه كشيد و گفت اگه ما لا اقل يك گربه داشتيم
چقدر بهتر بود
` پير مرده گفت:يك گربه؟؟
ــ بله يك گربه قشنگ و پشمالو
پيرمرده گفت:باشه عزيزم اينكه كار سختي نيست
من برات گربه مي ارم.
رفت و رفت و از كوهها گذشت و بلاخره به يك تپه رسيد.
اين تپه پر بود از گربه
صد تا هزار تا ده هزارتا....يك ميليون تا... پير مرده ذوق زده شد
و گفت:
اه خدايا من مي تونم قشنگ ترين گربه رو انتخاب كنم و با خودم ببرم
اون وقت يك گربه سفيدو برداشت ولي تا اومد بره ديد يك
گربه سفيد سياه هم اون وره
اونم قشنگ بود اونو هم برداشت.
بازم چشمش به به گربه خاكستري افتاد اونو هم برداشت.
بلاخرهيك گربه زرد قهوه اي رو هم ديد اونو هم برداشت........
هر بار كه سرشو بلند مي كرد يكي قشنگ تر مي ديد و پير مرد
درمانده شد...
اين بود كه همه رو به دنبال خودش كشيدو برد....
رفتن و رفتن تا به در خونه رسيد
پير زن تا شوهرشو با اين همه گربه ديد گفت واااييي
من همه اش يك گربه بيشتر نمي خواستم.....اين همه؟؟
اگه اينا گرسنه بشن ما را هم مي خورن
پيرمرد گفت ببين ما بهشون مي گيم فقط يكي اشونو مي خواهيم
اونم خوشگل ترينشونو
و ازونا مي خواهيم كه قشنگ ترينشون اينجا بمونه و بقيه برن
بعد رو كرد به گربه ها و گفت: كدومتون خوشگل تر و قشنگ ترين؟؟؟
من
منم
نه منم
نه من از همه قشنگ ترم
خلاصه يك ميليون گربه فرياد زد منم و جنگ و دعوا شروع شد.....
.همه ديگه رو زدن
پنجه كشيدن(رد صلاحيت كردن!!!!!!) و چنان جنگي شد كه پير زن
و پير مرد
از ترسشان رفتن تو خانه اشان!!
كار از كار گذشته بود...
حتي يك گربه هم ديده نمي شد لابد همه همديگه رو خورده بودن؟؟
يك دفعه پير زنه يك بچه گربه كوچولو رو ديد كه
از ترسش وسط يك كپه علف كز كرده بود..
گربه لاغر و ضعيفي بود..
پيشي بيچاره...چي شد كه انهمه گربه با تو كاري نداشتند؟؟
بچه گربه گفت :من يك گربه خانگي بيشتر نيستم براي همين
وقتي پرسيدين كه كدومتون قشنگ ترين من هيچ ادعايي نداشتن...
.پس كسي هم با من كاري نداشت!!!!!
پيرزن گربه رو برد خونه و شستش وغذا داد و تا اينكه بزرگ شد..
و قشنگ شد
قشنگ تر از همه گربه هايي كه تا ان زمان ديده بودند.....


/ 34 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
majid

سلام خیلی جا لب بود من که برادزاده هام دختر نیستن از این به بعد بهت میگم عمو هیچ موقع هم دایی نمی شم قسمت خدا رو میبینی

azimi

......................سلام..............................محمدعظيمی

نسیم صبا

بازم صبا تنبله دیر رسید...ببخشیدد...گریهههههههههههه...یکی بیاد صبا رو ماچ کنهههههههههه...پریساااااااااااااااااااا...کجاییی...صبا

نسیم صبا

واییییییییییییییی پریسا جونمممممممممممم...قربونه اون لپای نازت بره خاله صبا....دوستت دارم هوارتااااااااا...بوس بوس بوس...خودم برات هوارتا قصه خوشگل میگم...بیا پیشه خودم گل نازم...تازه قصه سیاسی هم نمی گم...صبا

azimi

به چه ميخندی ؟ يادت باشه که هميشه همين قلب بی قرار جای هزارغزل عاشقانه را می گيرد ...تو بخند..تمام ترانه های من...تمام نوشته های من...فدای يک تبسم تو باد.............محمدعظيمی

محمد(حرفهایی از دل زمان)

سلام :) با اين داستانت منو بردی به ۱۵ سال پیش زمتنی که این کتاب رو برای خواهرم میخوندم ....... خيلی ممنونم

azimi

اگرشبی فانوس نفسهای من خاموش شد..اگر به حجله اشنايی..در حوالی خيابان خاطره برخوردی.. وعده ای به تو گفتند..کبوترت در حسرت پرکشيدن پرپر زد..تو حرفشان را باور نکن..تمام اين روزها کنار من بودی..کنار دلتنگی دفاترم..در گلدان چينی اطاقم..در دلم..تو با من نبودی و من باتو بودم..مگرنه که باهم بودن..همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟ من هم هرشب..شعر های نو سروده باران را و بوسه را برای تو خواندم..هر شب شب به خيری به تو گفتم.. وجواب تو را..از ان سوی سکوت..خوابهايم شنيدم ..تازه همين عکس طاقچه نشين تو..همصحبت تمام دفايق تنهايی من بود..فرقی نداشت که فاصله دستهايمان..چند فانوس ستاره باشد..پس دلواپسی انزوای اين روزها ی من نشو..اگر به حجله خيس..در حوالی خيابان خاطره برخوردی..........محمدعظيمی

راز گل آفتاب گردان

سلام به به چقدر وب زيبا و نازی داری / اين دختر مال کيه جونش برم نازی گلی /وای منو ياد دوست کوچلوم انداخت حتما الان برای خودش خانومی شده خدا حفظش کنه

sarina

من هميشه ميومدم اينجا. آخه من نوه ساحل آرامش هستم! (در اينترنت). هر جا نی نی هست. سارينا کوچولو هم هست