برگرفته از آرشيو:

 

                          

                                    تو همچون ابی بر اتش
            انگاه که نور عشق در چشمهايت می درخشد
            انگاه که تنها دستان تو را برای دلتنگی خويش طلب می کنم
            انگاه که به روح هايمان اجازه پرواز می دهيم
            انگاه که زمانه بر من سخت می شود و سردی قلبم را فرا می گيرد
            هر بار که نگاهت می کنم
            خود را در چشمانت می بينم
            من شعف عاشقانه را حس کرده ام

             ...خندان و رقصان... زير نور مهتاب
            کاش نامه های تنهايی من را می خواندی
            وقتی که صبح می شود
            به تو فکر می کنم
            وقتی که روز تمام می شود
            به تو فکر می کنم
                             در اين فکرم که حالا چه می کنی؟
                                      ايا تو هم تنهايی؟؟؟

************************************************

گدای عاشق

روزی بود روزگاری توی يکی از شهرها حاکمی بود با يک دخترش که زيبا بود و خواستار  هم زياد داشت بعضی ها هم خودشونو عاشق او می دونستن

عاشق يعنی چی؟؟عاشق کسی است که چيزی رو خيلی زياد دوست داره و برای رسيدن بهش حاضره فداکاری هم بکنه . مثلا يکی هست کتاب دوست داره و تا می تونه کتاب می خونه اما اگه حاضر باشه از پوشيدن لباس بهتر و خوراک بهتر بگذره و دوبرابر کار کنه تا کتاب بخره می گن يارو عاشق کتابه

دوست داشتن محبته ولی دوستی خيلی زياد همراه با ايثار عشقه

عشق واقعی هيچ وقت به بدجنسی و خود خواهی ختم نمی شه

 خلاصه يک مرد گدا هم تو کوچه اين حاکم گدايی می کرد که يک روز دختر حاکمو ديد و عاشق شد

اون ديگه گدای کوچه حاکم شده بود سعی می کرد به هر بهانه که شده با دختر روبرو بشه ببينه اونم بهش علاقه داره يا نه!!

تا اينکه دختر حاکم به احوالش پی برد و يک روز از روی ترحم لبخند ی بهش زد

گدای بدبخت هم يقين پيدا کرد که دختر حاکم دوستی اشو پذيرفته و چون ارزويش از عقلش بيشتر بود عاشق تر! و ديوانه تر شد!!

مدتها گذشت و دختر ديگر نگاهی به گدا نينداخت ولی گدا نام انرا حيا می گذاشت!!

وقتی کسی در ارزو و هوس خود گم می شه ديگه به اطرافش توجه نمی کنه!!

خرده بيناند در عالم بسی  واقفند از کارو بار هر کسی!

خلاصه مردم شروع کردند به .. خبر به گوش حاکم رسيد حاکم هم دستور داد گدا در ان کوچه پيداش نشه!

ولی گدا عشق خودشو باور کرده بود دائم يا واسه دختر شعر می نوشت يا نامه!

دختر حاکم دلش سوخت و به يکی گفت برو به اين گدا بگو که اين چه ارزويی است که داری اگه جانتو دوست داری برو

گدا هم در جواب گفت من سر و جان و هستی ام را فدايت می کنم من از ان روز که لبخند تو را ديدم هيچ باکی ندارم

دختر فهميد که گدا از کجا قاط زده! به ترفندی اونو ملاقات کرد و گفت :حرف حسابت چيه؟

گدا گفت که تو چرا اون روز لبخند زدی؟؟

دختر گفت:ولی تو هنوز معنی عشق را نمی دونی فداکاری در عق سر و جان باختن نيست ديوانگی نيست عشق مردن نيست زنده شدن است

ازون لبخند تا حالا مدتی است می گذره لگه تو عاشق بودی تا حالا خودتو لايق اون عشق می ساختی اما تو همون گدای هميشگی هستی

فداکاری ابن بود که تو دست از تنبلی برداری و ادمی بشی که من بهت افتخار کنم

گدا گفت عجب! پس چرا اون روز لبخند زدی و منو ديوانه کردی؟؟

دختر گفت:هيچ هوشياری با يک لبخند ديوانه نمی شه ان لبخند اتش بود با اتش می شود هم غذا پخت هم خانه ای را به اتش کشيد

اگر تو لايق بودی ان اتش تو را پخته می کرد ولی تو سوختی و ابروی خودت را بردی!

عشق چيزی است که می سازد و اباد می کند نه اينکه.............

 

و اينچنين گدا هوشيار شد  و ديگر کسی ان گدا را در ان محله نديد......

من هر وقت اين داستانودر کتاب عطار نيشابوری می خونم ياد زندگی يکی از بهترين دوستام می افتم که به خاطر يک همچين گدايی مدتی به بازيچه گرفته شد و به سرانجام تلخ جدايی رسيد

کاشکی همون اوايل اين دوستم هم مثل اين دختر حاکم قادر بود به اون گداهه بفهمونه که عشقش واقعی نبوده!!!!ولی افسوس که..........

 **************************************************

 چرا كشتيش؟

.........اخه دوستش داشتم!!

اين شد دليل؟؟ اين همه ادم همديگرو دوست دارن پس بايد اخرش اينطوري بشه؟؟

........من با همه اونا فرق دارم….من خود خواهم…..اونو فقط واسه خودم مي خوام

خب قبول اينكه مشكلي نبوده؟؟مگه اون چي مي گفت؟

..........اخه اون مي گفت بايد بذاري زمان بگذره تا وقتيكه خودم بپذيرم اوني باشم كه تو مي خواي

خب پس چرا بهش زمان رو ندادي؟؟

........نه من مي دونم دروغ مي گفته….مي خواست هر كاري دلش مي خواد بكنه منو هم كنار خودش داشته باشه…

اي بابا يعني تو به خاطر همين چيزا كشتيش؟؟ نمي شه يك طرفه به قاضي رفت كاشكي مقتول هم حضور داشت

و ازونم مي پرسيدم چند تا سوال رو

..حالا بگو ببينم چطوري كشتيش؟؟

........هيچي

فقط مي دونستم نقطه ضعفاش چيه..با همونا روحشو خفه كردم!!!

چي؟نفهميدم روحشو؟؟ تو مگه نگفتي كشتيش؟؟

........اره

خب مگه ايرادي داره!!!! مردن از لحاظ روحي از مردن جسمي هزار مرتبه درد اورتره!!!!

يعني اون هنوز زنده است؟؟؟ من كه قاطي كردم

.مارو گرفتي ها!!!!!

.........اره زنده است ولي روحشو كشتم قبل ازينكه اون اينكارو بكنه پيش دستي كردم!!!

حالا برات چي بريدن؟؟

                                         .......   تبعيد در جزيره تنهايي

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فيروزه

سلام...پريسا ميدونی مثل چی ميمونه؟...صا ايران...دينگ دينگ...هر روز بهتر از ديروز ...

محمد حامد (کشکول جوانی )

سلام مامان خانمی . ببخشيد از تاخيری که داشتم . راستش شما هم يه مقدار آدم را گيج می کنيد . اول لينک شما را توی وبلاگ يکی از بچه ها ديدم . بعد روش کليک کردم و رفتم توی پارسی بلاگ . بعد ديدم تاريخ اخرين آپ ديت مال ۱ ماه پيشه . با خودم گفتم مامان خانمی کسی نيست که يه ماه بی خيال وبلاگ بشه . بنابراين به جای پارسی بلاگ پرشن بلاگ را زدم و ديدم که بله حدسم درست بوده .

محمد حامد (کشکول جوانی )

در مورد مطالبتون هم بايد بگم که دو تا داستان نوشته بوديد . اوليش که مربوط به عشق بود را تا تهش خوندم و کلی تجربه کسب کردم .دوميش را ولی نگاه بهش نکردم . چون هم فونتش زياد جالب نبود . هم اينکه يه مقدار طولانی بود . ولی سعی می کنم حتما بخونمش . عکس کوچولو هم که مثل هم عالی و زيبا بود .

فروغ

تولد شاپرکم مبارک .........................

فروغ

پروانه بازم ياد پارسال افتادم .........گريم بند نمياددددددددددد..............پروانه دوستی يه سالمون مبارکمون باشه خوب!

سيب هاي سرخ و زرد

سلام ؛ جدآ خسته نباشی / يه روز ديدی ما هم اومديم و اين پريسای خوشگل رو خورديم از شدت عشق و علاقه ؛ آخه دوستش داریم/ سبز باشيد

Babak

سلام٬دوست گرامی...واقعا ممنون که تو این مدت هيچوقت تنهام نذاشتي من ا.مدم برای خداحافظی و آخرين آپديتم هم کردم...به اميد ديدار دوباره

تمام ناتمام

سلام/ صفحه شما خيلي سنگينه و سخت بالا مياد.... نوشته هاي تحليليتون حاكي از تجربه و صرف وقت و فكر روي اين مسايل هست كه با ارزشه ( براي كم تجربه تر ها )... پيروز و تندرست باشين ( تو و پريسا ).

حسين يا همون حميدرضا

مولانا ميخوني؟ حالا ببين چي ميگه؟ هر چه گويم عشق را شــرح و بيان / چون به عشق آيم، خجل باشم از آن / گرچـه تفسيـر زبان روشـن‌گرست / ليک، عشــقِ بي زبان، روشـن‌ترست / چــون قـلم اندر نوشتـن مي‌شتـافـت / چون به عشق آمد ، قلم برخودشکافت / عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرحِ عشق وعاشقي هم،عشق گـفت /