نیت کرد: 2 رکعت نماز شب اول قبر می خوانم برای خانم... قربه الی  الله.........................<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

....

جلوی در غسالخانه که ایستاد  بین رفتن و  نرفتن به داخل با خودش کلنجار رفت.

.به قیافه آدمهایی که از اون در بیرون می اومدند دقت کرد... یک چیز مشترک بود.

.اون هم ترس از مرگ خودشون...احتمالا بیشتر اشک هایی که ریخته اند به خاطر

 همین مورد بوده....

چادرش را  با دستانش جمع کرد  و وارد شد.........بسم الله الرحمن الرحیم

......

یک راهرو با دو جدار شیشه ای  مختص دید زدن!...طبق محاسبه اش برای خوب دیدن

 باید 170 سانتی قد داشت..... روی پنجه پاهاش بلند شد .....

و این اولین باری بود که دلش نمی خواست قد بلند باشد...

........

با خودش فکر می کرد چه احساسی ممکنه در حین دیدن یک مرده داشته باشه ؟؟

 برای شستن هرمرده 2 نفر با هم همکاری می کردند.....به قیافه اون دو تا مرده شور

دقت کرد......زیبا بودند...... خیلی زیبا......با خودش فکر کرد چرا همیشه تصور

 یک قیافه  کریه و زشت رو داشته؟  یکی اشون خیلی قشنگ بود..هیچ ایرادی

 تو صورتش نبود.....با این زیبایی و کار در اینجا؟؟ به غیرتش آفرین گفت........

.یک کمی که گذشت دوباره رو پنجه بلند شد.......این بار  مرده رو دید.....نترسید.....

.این حس براش جالب بود... حس نترسیدن.....چرا؟؟

یک لحظه خودشو داخل   آن وان مشکی گذاشت .

فشار آب رو روی بدنش کاملا احساس کرد.......

هنوز نوبت متوفی خودشون نرسیده بود.....بغل دستی هاش از دختری صحبت می کردند

 که چند دقیقه قبل کفن شده بود......از زیبایی و جوانی اش....... در حد 22 سال.......

در انتهای راهرو  چشمش به یک دختر دیگه افتاد که به نظر می اومد

 فرقی بین مراسم عروسی و عزا قائل نیست.......ترک عادت موجب مرضه!!!

 

صدای.. آوردنش.. آوردنش.......اونو از فکر بیرون آورد.....به حدی ازدحام شد

 که ترجیح داد گوشه ای  بایسته و نذاره گر باشه.......دختر بزرگ متوفی داد می زد

 این مادر منه مادر منه.........برین کنار.می خوام مادرمو ببینم..

.ناخود آگاه چند قطره ای اشک ریخت... ازدحام درست مقابل محل شستشو بود.

.ولی  مقابل تختی که اخرین  مراحل کفن کردن  صورت می گرفت یکی دو نفر بیشتر نبودند.....

  تغییر جا داد و از همون مکان  متوفی رو دید..........الهی....جای شوک هایی

 که تو بیمارستان بهش داده بودند کبود شده بود....چند جای دیگه بدنش هم کبود بود.......

 صورت قشنگی داشت.....مثل مینیاتور....چشماشو بست..... اخرین باری که

 دیده بودتش 4 ماه پیش بود.......توی یک مهمونی خودمونی.....و اونجا

برای جمع از شاد بودن و لذت بردن از زندگی صحبت کرده بود..اگه کسی نمی شناخت

نمی فهمید که 2 سالیه از سرطان روده رنج می بره و دکتر ها جوابش کرده اند........

بلاخره کار شستشو تموم شد......مسئول قسمت احکام شرعی  اومد.....

.اعمال  مربوطه رو انجام داد و رفت.......حالا دیگه یک قنداق مونده بود به جا......

....................

وصیت کرده بود تا جایی که امکان داره داخل شهر توی یکی از قبرستان های محلی

 دفنش کنند....وقتی قیمت رو پرسیده بودند منصرف شدند.......چیزی حدود 10 میلیون!

به جبران عمل نکردن  به خواسته متوفی..یک قبر در یکی از قطعه های مرغوب بهشت زهرا

 به قیمت 3 میلیون خریدند......یک قبر دو طبقه....که طبقه دوم برای پدر خانواده بمونه......

........

با پاهاش خاک هارو کنار زد....و سرشو جلو اورد تا عمق قبر رو ببینه......چقدر عمیق.....

احساس خفگی کرد.....امبولانس رسید......به سرعت متوفی رو اوردند........

آخرین خداحافظی رو محارم انجام دادند. و ..........

هنگام وارد کردن متوفی به درون قبر ......نگاهش به یک سنجاقک افتاد که

 بالای قبر چرخی زد و رفت......حس عجیبی پیدا کرد.....تصمیم گرقت

 این حس رو دست نخورده باقی نگه داره و خرابش نکنه.....

تلقین خونده شد و دعاهای مربوطه و .......تمام شد......

.پرونده یکی دیگر هم بسته شد.......

 همسر متوفی همچنان روی خاکها افتاده بود....دوباره اشک ها روانه شد....ا

مداح از همه تشکر کرد و  ادرس محل صرف ناهار رو اعلام کرد....

.تازه یادش افتاد که روزه است......معده اش درد گرفته بود.....

 ...........

خاک خیلی سرده.....سرد..... درست چیزی مشابه زمان ولی کمی سنگدل تر...........

.فکر کرد...

.گذشت زمان ادم ها رو از یاد هم می بره ولی خاک احتیاجی به زمان نداره.......

کمی از خاک روی قبر رو  برداشت.....

.سرد بود.......

.خیلی سرد......

.به سردی یک روز پاییزی.....

 

                                   

 

سهم تو تمامی من.....همه دار و ندارم

                                 سهم من از تو همين بس....که به ياد تو ببارم

موزيک وبلاگ عوض شده....با کمی تامل قابل شنيدن است.....

                                                                                    ممنونم از محبتتون

/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قلمدار

ظاهرا من هم بايد به حافظه ام شک کنم...

?؟.Ecom.?؟

در مکتب انتظار تو اموختم که هرگز زمين را در حصار امروز و ديروز زندانی نبينم. در مکتب انتظار تو اموختم که ار ميان دايره های متصل به هم حلقه های . امروز و فردا را در ان روزها ببينم.اين بوی انتظار توست که از نفسم بر می ايد. ضربان قلب من نام تو را امروز گرم تر از هميشه می خواند .در مکتب انتظار تو اموختم که گل عاطفه را بايد با اب ديده همچنان سيراب نگه داشت انتظار . تو غزلی است که تپش قلب نگرانم شاه بيت اوست. در مکتب انتظار تو تلالو رنگين کمان چشمانم را بارها و بارها مشاهده کرده . ام. در مکتب انتظار تو صبر و تحمل را به معنای واقعيش اموخته ام. اين انتظار توست که قلبم را می لرزاند و اشکم را فرو می چکاند و همواره . به من درس زندگی می دهد. اری انتظار توست!

goldoone

سلام مامانی خانوم ! نمی دونم واقعا مامانيد يا اين فقط يه اسمه...؟ دفعه اول می ام اينجا تنم لرزيد... به منم سر بزنيد...خوشحال ميشم...

shadmehr

يووووووووووووهووووووووووو ....... سلامممممممم سلاممممممممممم .... هيچ کسی نگفت اول ، پس در نتيجه من : اووووووووووووووووووووووووووول

shadmehr

سلام خدمت مادر خانمی عزيز و مهربون ..... حال شما خوبه ؟ خوش هستين ؟؟؟؟ ... من دوباره برگشتم ..... اما اينکه چرا يه مدت نبودم ، دليل داشتم و اون هم اينکه من اکانت اينترنتم يه مدت نسبتا طولانی دچار مشکل شده بود و از وبلاگ ها ديتا نمی گرفت .... خلاصه که شرمنده مادر خانمی عزيز

shadmehr

مثل هميشه قشنگ نوشتيد و پر احساس ...... واقعا عالی می نويسيد ..... من واقعا بهتون بابت داشتن چنين قلم شيوايی تبريک عرض مي کنم

shadmehr

فقط مادر خانمی عزيز کاش يه کم رنگ نوشته هاتون و همچنين لينک هاتون رو تغيير بدين تا راحت تر بشه اونها رو خوند .... ممنونم

shadmehr

خب مادر خانمی عزيز من بيش از اين مزاحمتون نميشم .... باز هم بهتون سر ميزنم ... شما هم اگه وقت کردين خوشحال ميشم افتخار بدين به ما هم سر بزنين .... قربان شما و فعلا بای

مامان مينو

ممنونم پروانه جان خيلي لطف كردي ... پريسا رو ببوس