گدای عاشق

روزی بود روزگاری توی يکی از شهرها حاکمی بود با يک دخترش که زيبا بود و خواستار  هم زياد داشت بعضی ها هم خودشونو عاشق او می دونستن

عاشق يعنی چی؟؟عاشق کسی است که چيزی رو خيلی زياد دوست داره و برای رسيدن بهش حاضره فداکاری هم بکنه . مثلا يکی هست کتاب دوست داره و تا می تونه کتاب می خونه اما اگه حاضر باشه از پوشيدن لباس بهتر و خوراک بهتر بگذره و دوبرابر کار کنه تا کتاب بخره می گن يارو عاشق کتابه

دوست داشتن محبته ولی دوستی خيلی زياد همراه با ايثار عشقه

عشق واقعی هيچ وقت به بدجنسی و خود خواهی ختم نمی شه خلاصه يک مرد گدا هم تو کوچه اين حاکم گدايی می کرد که يک روز دختر حاکمو ديد و عاشق شد

اون ديگه گدای کوچه حاکم شده بود سعی می کرد به هر بهانه که شده با دختر روبرو بشه ببينه اونم بهش علاقه داره يا نه!!

تا اينکه دختر حاکم به احوالش پی برد و يک روز از روی ترحم لبخند ی بهش زد

گدای بدبخت هم يقين پيدا کرد که دختر حاکم دوستی اشو پذيرفته و چون ارزويش از عقلش بيشتر بود عاشق تر! و ديوانه تر شد!!

مدتها گذشت و دختر ديگر نگاهی به گدا نينداخت ولی گدا نام انرا حيا می گذاشت!!

وقتی کسی در ارزو و هوس خود گم می شه ديگه به اطرافش توجه نمی کنه!!

خرده بيناند در عالم بسی  واقفند از کارو بار هر کسی!

خلاصه مردم شروع کردند به .. خبر به گوش حاکم رسيد حاکم هم دستور داد گدا در ان کوچه پيداش نشه!

ولی گدا عشق خودشو باور کرده بود دائم يا واسه دختر شعر می نوشت يا نامه!

دختر حاکم دلش سوخت و به يکی گفت برو به اين گدا بگو که اين چه ارزويی است که داری اگه جانتو دوست داری برو

گدا هم در جواب گفت من سر و جان و هستی ام را فدايت می کنم من از ان روز که لبخند تو را ديدم هيچ باکی ندارم

دختر فهميد که گدا از کجا قاط زده! به ترفندی اونو ملاقات کرد و گفت :حرف حسابت چيه؟

گدا گفت که تو چرا اون روز لبخند زدی؟؟

دختر گفت:ولی تو هنوز معنی عشق را نمی دونی فداکاری در عق سر و جان باختن نيست ديوانگی نيست عشق مردن نيست زنده شدن است

ازون لبخند تا حالا مدتی است می گذره لگه تو عاشق بودی تا حالا خودتو لايق اون عشق می ساختی اما تو همون گدای هميشگی هستی

فداکاری ابن بود که تو دست از تنبلی برداری و ادمی بشی که من بهت افتخار کنم

گدا گفت عجب! پس چرا اون روز لبخند زدی و منو ديوانه کردی؟؟

دختر گفت:هيچ هوشياری با يک لبخند ديوانه نمی شه ان لبخند اتش بود با اتش می شود هم غذا پخت هم خانه ای را به اتش کشيد

اگر تو لايق بودی ان اتش تو را پخته می کرد ولی تو سوختی و ابروی خودت را بردی!

عشق چيزی است که می سازد و اباد می کند نه اينکه.............

 

و اينچنين گدا هوشيار شد  و ديگر کسی ان گدا را در ان محله نديد......

من هر وقت اين داستانودر کتاب عطار نيشابوری می خونم ياد زندگی يکی از بهترين دوستام می افتم که به خاطر يک همچين گدايی مدتی به بازيچه گرفته شد و به سرانجام تلخ جدايی رسيد

کاشکی همون اوايل اين دوستم هم مثل اين دختر حاکم قادر بود به اون گداهه بفهمونه که عشقش واقعی نبوده!!!!ولی افسوس که..........

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
azimi

وحتما توی اون کوچه هم رفتگری بوده که ميامده ماهانه اش را بگيره و از بخت بد اون دختر بخت برگشته سلطان که چشمش بدر بوده تا خواستگار خوبی .ان چشمان به قول خودش زيبا به ان رفتگر افتاده و چقدر زيبا قرار ملاقاتی هم گذاشته برای خالی نبودن عريضه...(۲)...........محمدعظيمی

azimi

و اما من فکر ميکنم موضوع چيز ديگيری هست..چون من دوستی دارم که اسم ابدارچی اداره اش سلطان علی است..ولابد اين سلطان خيالی عطار همانا ابدارچی محلشان بوده وبس.....(۳).............محمدعظيمی

azimi

واما عشق مختص سلطان و فقر نميشود..و ايکاش شما بهتر داستان ليلی و مجنون را به تصوير می کشيديد تا جائيکه ميشود با تمام وجود حس کرد غيث امری(مجنون) هم ميتواند عاشق ليلی ای شود که در بهترين قصرها زندگی ميکرد وچقدر قشنگ نظامی اين داستان را برای ابد گذاشت تا جائی که هم اکنون بهترين الگوهای عشاق واقعی همانا..ليلی و مجنون...شيرين و فرهاد..و.و.و. ميباشند نه سلطان علی ابدارچی....(۴)..............محمدعظيمی

azimi

ودر اخر درهمين داستان ونوشته شما به نظر من کسی نسوخت وابرويش نرفت جز همان شاهزاده که اگر کمی دقت ميکرد....درطواف شمع ميگفت اين سخن پروانه ای.....سوختم زين اشنايان ای خوشا بی گانه ای..حالا اين بيگانه يک فقير باشد چه مانعی دارد..ياد فيلم افسانه ای و پرخرج کينک کنگ افتادم که دران سناريو يک حيوان عاشق دختری شد و شهری را با اتش کشاند و به عشقش رسيد طوری که وقتی کشتنش معشوقش درکنارش بود........(۵)...........محمدعظيمی

majid

خيلی زيبا بود

عاشق

سلام خوشحالم کرديد که بهم سر زديد.از نوشتن که خسته نشدن عاشق نوشتنم ولی قضيه يه چيزه ديگست.چشم سعی ميکنم به حرفا سارا گوش کنم.مطلب قشنگی نوشته بوديد.حتما بازم بهتون سر ميزنم.موفق باشيد.بدروود.

mehrdad

برف نو .برف نو .سلام .سلام / بنشين .خوش نشسته ای بر بام / پاکی اورده ای ای اميد سپيد /همه الودگی ست اين ايام / راه شومي ست می زند مطرب /تلخواری ست ميچکد درجام /اشکواری ست می کشد لبخند / ننگواری ست می تراشد نام / شنبه چون جمعه .پار چو پيرار /نقش همرنگ ميزند رسام /مرغ شادی به دامگاه امد /به زمانی که بر گسيخته ايم دام .ای دريغا برنيامد کام /تشنه انجا به خاک مرگ نشست / که اتش از اب می کند پيغام / کام ما حاصل.... ان زمان امد / که طمع بر گرفته ايم از کام (.احمدشاملو ) خاک پا م/ شيدا//////////

khale jodie & baroonebahar

سلام دوست خوبم! راستش من تا بحال اينجا نيومده بودم . اما شما منو شرمنده کردی و سر زدی . خيلی خوشحال شدم که من و خاله جوونم رو تنها نزاشتی! بازم پيشمون بيين . منتظرم! // شاد و بهاری باشيد!! ( بارون بهار )

ehsan

سلام آبجی عشق زيبا ترين هديه ای که خدا تا حا لا به من داده و عا شقی زيبا ترين کا ريه که تا به حال انجام دادم .هر روز بيشتر از ديروز دارم می سوزم اما آب شدن قلبم همه وجودم رو روشن کرده .((اين دگر من نيستم ؛من نيستم ***حيف از آن عمری که با من زيستم )) . روزها بر من چه سخت مي گذره و من از من چه راحت مي گذرم .(( عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست *** تا کرد مرا خالی پر کرد ز دوست ***** اجزای وجودم همگی دوست گرفت *** ناميست ز من بر من و با قی همه اوست )) .برام دعا کن