برایت می نویسم..برایت از درونم می نویسم که بدانی چقدر دوستت دارم.. 

 

نمی گویم عاشقم تو را.. چون  رعایت شرایط عشق را نکرده ام.

.قوانینش را پشت پا زده ام گاهی..<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می نویسم برایت که بدانی روز به روز برایم عزیز و عزیزتری..

همسر مهربانم..

همسر عزیزم..

 تمامی  خوشی من درین است که بدانم تو و فرزند کوچکمان در خوشبختی به سر می برید..

که اطمینان تو ..مرا همیشه سر خوش تر از همیشه به اینده نگه می دارد...

مهربانا...

 بارها و بارها اندیشیده ام اگر دوباره حق انتخاب داشته ام چه می کرده ام؟

خدای را شاهد می گیرم که هیچ گاه فکر نکرده ام که غیر تویی مرا خوشبخت تر می کرده..

برای تحمل ثانیه ثانیه ام در طی  این 6 سال صمیمانه  متشکرم..

 

دوستت دارم..

 

 

9/4/84

رضا.

 

 

 

بعد از خواندن این چند خط .. احساس دوباره اینکه چقدر خداوند  مرا دوست داشته

 که همچین همسری را  در سرنوشتم مقدر کرده به سراغم امد...یاد متن اپدیت قبلی ام

افتادم..که کدامشان را نجات می دادم...البته اولین گزینه  رضا بود.هر چند

 در بعضی کامنت ها

 جواب های منطقی و قابل قبولی نوشته شده بود که

 

                    قبل از وقوع  چنین حادثه ای تصمیم معقول نیست...

.

زیر همان نامه برایش پاراف زدم که:

 

هیچ گاه طعم بوسه ای را  که ساعتی  بعد از  عقدمان بر پیشانی ام زدی فراموش نمی کنم.... 

 هر چند که داداشی  می گوید: زیباترین بوسه ها در خیال زده می شود

 ولی برای من انگار  خیال و واقعیت هر دو یکی شده اند...

دوستت دارم..

پروانه.

 

                                     *************************************

                                     ************************************* 

وبلاگ ها در  هفته ای که گذشت:

هفته پیش تولد یکی از دوستان خوب وبلاگی امون بود به اسم خاله ساناز

                  

 

برایش بهترین هارو ارزومندیم...تولدت مبارک عزیزم....

اولین فال حافظ را به عنوان هدیه برایت در نظر گرفتیم.....

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد..بسوختیم درین ارزوی خام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان.. بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

 به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم.. که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

 

گاهی اوقات بعضی کارهایت درست از اب در نمی اید..درین جور موارد پافشاری نکن.

مدتی است که در یک قضیه بی حاصل وقت و فکر گذاشته ای.. دوباره تجدید نظر کن....

 تا 2 ماه دیگر مسافرتی داری.. خاطره خوبی از ان برایت به جا می ماند!!!

 

 

                          *********************************************

                          ********************************************** 

 

 

 

امان از بازی های کامپیوتری!!

در یک گردش یکروزه خارج از شهر.. وقتی از اولین تونل گذشتیم...پریسا با خوشحالی گفت:

تولل تموم شد الان می ریم مرحله بعد!!!!.

                   

پریسا موقع خوابوندن عروسکش:

نی نی.. بخواب.. صدا نکن.. مردم خوابن..بغلت کنم؟؟ نه کمرم درد می کنه..تو سنگین شدی..!!!

 

                              ************************************************

                             ************************************************ 

 

یک داستان کوتاه:

 

2 ساعتی از مراسم خواستگاری می گذشت.. مادر عروس دل تو دلش نبود.. 

 یعنی این دو تا با هم تفاهم دارند؟؟مادر داماد هم با خودش می گفت.. 

 حیف که یک کم دماغش بزرگه ..

حرفای عروس و داماد پایانی نداشت..داماد پنجمین لیوان اب رو سرکشید و ادامه داد..

من از رنگ بنفش متنفرم..و از  زرد خوشم می اد..

عروس هم لبخندی زد و گفت اتفاقا من به مامان گفتم دلم می خواد سرویس  مبلمانمو

 بنفش انتخاب کنم. ولی واسه  رنگ  ماشین عاشق پژو رنگ بژ هستم...

داماد هم سرشو بالا گرفت.. و گفت ماشین فقط   زانتیا..اونم سفید..می خوام برای عروسی ام

 یک زانتیا سفید کرایه کنم..

عروس دامنشو صاف کرد و گفت: عروسی فقط توی باغ..

/ 59 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
daneshjo

سلام .بابا عجب وبلاگی داری.ايول.اميدوارم که هميشه همين جوری موفق باشی.در ضمن ممنون که بهم سر زدی.موفق باشی .خدا نگهدارت

آبجی کوچیکه

سلام . یه سلام رنگین کمونی به زیبایی همه خوبی ها ، همه عشق ها و همه امیدها . به گرمی نگاه های دوتا عاشق . میدونی وقتی این اپ دیتو خوندم احساس خوبی بهم دست داد . احساس کردم یه چیزی تو قلبم وول وول خورد . پر از عشق شدم ، نور شدم ،مست شدم ، رقص شدم ، آواز شدم و... و از اینکه دیدم هنوز عاشقای واقعی پیدا می شن خیلی خیلی خوشحال شدم . براتون یه دنیای سراسر شادی و رنگین کمون آرزو دارم . شاد باشید .// لیلا //

پدر(نم نم)

بابا شما چه نامه های قشنگی واسه هم می نويسين!...بوس و بای!

!!!!

می دونی فکر می کنم تو با هر مرد ديگری هم ازدواج می کردی خوشبختش می کردی اين از خوبی توست که رضا اينطوری برايت نوشته است

مهرداد

يادته قديما هی فال ميگرفتی؟!!! هی فال بگير واسه من و تو وبلاگت بنويس.....ازم هی تعريف کن... هی از خوبيام بگوووووووووووووو....خلاصه اينطوری.........راستی از طريق وبلاگ فيروزه باهاتون اشنا شدم.... اينجا چقدر زيباست... خوشحالم که با شما اشنا شدم.... فرارررر

بانوی ماه و آب

پروانه ...اونی که گفت موش بخورتت ...من بودم ها صدامو شناختی ....دندون از نوع خنده ..بعدش بابا من عاشق اين داداشا هستم همونايی که تو کنسرتهاشون صندلی مامی جونشون رو می برن ...گرفتی که کدوما رو ميگم

راد »«»«»« فروغ لایزال »«»«»«

سلام /// ميگم بجای عکاسی و فال و سيخ و قاشق و چنگال ..... يه جوری ارتباط منو با مهرداد جون فراهم کن /// يه زحمت براشون دارم /// البته اگه شما اجازه بفرماييد !!! مرسی //// زبونننننننننننننننننننننن

دايي جان

سلام... مهندس گوشتو بیار نزدیک.. میگم مهندس مواظب خودت باش .. فکر کنم... بنزی .. الگانسی... نميدونم ماشين مدل بالايی مورد نياز است .. سرويس طلايی.. مهندس از ما گفتن..

دايي جان

سلام ابجی .. حال و احوالات چطوره؟ بخدا بخاطر افتاب گرم اينجاست که باعث افتاب زدگی من پيرمرد ميشه.. والله رنگ سبزه..ولی خودم قرمز .. و از طرفی سفيد هم زياد می پوشم.. ولی بابام ميگه مشکی رنگ عشقه.. خوب من الان چيکارم... بنظرت من ادم بشو هستم يا نه.. يا همون فرشته می مونم؟ کدومش؟