خواندن آخرین رمان « مارکز» حالا هر چه اسمش باشد، تمام شد. ولی راستش اصلا خوشم نیومد اصلا ! برای همین رغبتی به نوشتن نداشتم. البته ظاهرا سلیقه من با دیگران جور  در نیامده، و هرکس که خوانده خیلی راضی است و کلی تعریف کرده ولی به نظرم اسم مارکز و هیاهوها را که برداری، باقیمانده چیزی است که هیچ لذتی از خواندن در تو ایجاد نمی کند. کل داستان را که لابد همه می دانیم:

 

خاطرۀ دلبرکان غمگین من داستان پیرمردی نود ساله است که در تمامی سالیان گذشته ی زندگی اش رابطه ای جنسی نداشته مگر آن که پولی برای آن داده است. پیرمرد در نود سالگی با دخترکی 14 ساله مواجه می شود، بدون آن که او را در کنار کشد، و به او دل می بازد، و از پس این عشق است که زندگی به نحوی دیگرگونه بر او پدیدار می گردد.

البته کتاب یکی دو جمله خیلی خوب داشت مثلن:

« ... گفتم خودت خوب می دانی دلگادینا، شهرت خانم خیلی چاقی است که با آدم نمی خوابد، ولی موقعی که بیدار می شویم، همیشه روبروی تخت ما ایستاده و خیره نگاهمان می کند.»

یادم می اید حدودا ۲ سال قبل بود که با این کتاب اشنا شدم ان هم  از طریق  يکي از   سایت های اینترنتی.

فکر نمی کردم بعد از ۲ سال از چاپ یک کتاب. با یک دستور توقیف بتوان به یکباره اینهمه  جذابیت برای

50.gif50.gif50.gifخواندن یک کتاب  را در قشر کتابخوان و غیر کتابخوان ایجاد کرد.

 هم اکنون چاپ آفست این کتاب با قیمت ۵۰۰۰ تومان  به فروش می رسد... ان هم برای ۱۲۰ صفحه!!


***

http://www.iranianbook.org/book/Roospian_Sodazade.pdf

**

هر کسی که فکر می کنه ممکنه با خوندن این کتاب از راه راست منحرف بشه لطفا کلیک نکنه!10.gif

****************************************************************


نوشته بود:

مرد دست زن را در دستهايش گرفت وگفت: بگو چی می خوای برات بيارم

زن دستش را از دستهای مرد بيرون کشيد و در حالی که اشکهايش را پاک می کرد

گفت: هيچی نمی خوام من فقط سيب سرخ خودمو می خوام که خورديش

نوشتم:

 

مرد: آخه نمی شه که.... از کجا بیارمش ؟؟؟

زن: من نمی دونم ..... من سیب سرخ خودمو می خوام .... زود باش  .... زود!!!

مرد: آخه .....

زن : زود باش

مرد: مطمئنی؟

زن: آره

مرد: مطمئن دیگه؟

زن: آره

مرد: خب بیا .... هوووغ !!!!

زن: .......

یکی دیگه نوشته بود:

اي داد ! اي بيداد! همه چي بر باد رفت! يعني تو مي خواي بگي همه ي ايناسطوره هايي که اين همه سال توي گوشِ ما خونده ن که زن ، مرد رو گول زد وگفت بره براش ميوه ي ممنوع رو بياره الکي بوده؟ يعني قضيه فقط يه شکموييِساده بوده؟ امان از دستِ ما مردها !!

 

 

 http://checkoff.persianblog.ir

 

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنسس

سلام. وبلاگتون خيلی قشنگه. موفق باشيد. راستی سالگرد ازدواجتون رو تبريک می گم

ميثم(سوته دلان)

سلام ای کاش پُر شوم از شور عاشقانه‌ی تو سکوت تلخ مرا بشکند ترانه‌ی تو کبوترم بنشین، خسته شد پَر و بالت حریر دامن سبز من آشیانه‌ی تو ببار تا که بنوشم صدای سبزت را

حرف تنهايی من

سلام خانومی حتما ميرم اين داستانو ميخونم ببينم چيه بعد نظرمو ميگم..... حکايت سيب هم بامزه بود پرپرک نانازی را هم ببوس

بهنام

سلام دوست عزيز وبلاگ خوبی دارين خوشحال می شم به ما هم يه سر بزنين

مامان نيما

سلام من با مترجم اين کتاب که دوستم است چند وقت پيش داشتم صحبت می کردم و راضی اش م يکردم که يه کتابش را به من بده و خيلی برام جالب بود که گفت به خدا خودم فقط ۱ نسخه تو خونه ام دارم و حتی داييم که از نروژ کتاب رو می خواست نداشتم براش پست کنم. در هر حال مارکزه و کاريش نميشه کرد. خيلی اسم ها بعد يه مدت برند ميشند مثل بريتنی اسپيرز- خالد حسينی- نسرين ثامنی و بالاخره مارکز . يه کتاب هست که چند وقت پيش خوندم و داستانش تو همين مايه ها بود اما خيلی قشنگ: خانه زيبارويان خفته مال يه نويسنده معروف و برنده نوبل ژاپنی.

مهسا مامان ملودی

man linkesho add kardam to favorites ta betoonam bekhoonamesh mamnoon ke linkesho gozashti.rasti salgarde ezdevajetoon kheili khoob va romantik gozashtetabrik mgam behetoon

گلپر

من هم قبلا خونده بودم ولی اسمش يادم نيود . تو يکی از سايتها لينکش رو ديدم و دانلود کردم . يادم اومد که حدود يک سال پيش خونده بودم . خيلی خوشم نيومد . می دونی هر چيزی رو منع کنی بيشتر جذاب ميشه .