داستان کوتاه

***********

دست تکون بده!!

 آقای ایکس تصمیم گرفته بود که با  خانم اچ دو سه ساعتی حضوری صحبت کنه. از اولین باری که همدیگرو دیده بودند چند ماهی می گذشت. طی این چند ماه هم  فقط از طریق تلفن و اس ام اس با هم ارتباط داشتند. بلاخره در یک روز  زیبای پاییزی موقعیت این ملاقات فراهم شد.

برنامه دیدارصرف  ناهار بود.اما آقای ایکس همچنان   از اینکه کسی اون دو تا رو باهم ببینه و بعد......استرس و اضطراب داشت  .!!

 همسر آقای ایکس  (خانم آر) زن   بسیار خوبی بود.

آقای ایکس در جواب  سوال خانم اچ که پرسیده بود : چرا با وجود داشتن همسر به این خوبی باز هم دوست داشتی با من ارتباط داشته باشی جوابی نداشت که بدهد!!!

 سه ساعت  زمان دیدار به سرعت برق و باد گذشت. آاقای ایکس احساس  خیلی خوبی داشت  و با خود فکر می کرد که  باز  هم این دیدار تجدید شود!خانم اچ هم از این دیدار راضی بود  اما فکر می کرد ایا دوست دارد که این دیدار تکرار شود یا نه!

بعد از بیرون آمدن از رستوران قرارشد کمی  پیاده روی کنند.  به پیشنهاد آقای ایکس  از خیابون اصلی تردد نکردند  و از کوچه پس کوچه عبور کردند. بعد از چهل دقیقه   پیاده روی کم کم زمان خداحافظی فرا رسید.

آقای ایکس و خانم اچ  کنار مغازه آبمیوه ای ایستادند. با  پیشنهاد بستنی از طرف آقای ایکس استقبال شد.آقای ایکس بستنی شاتوتی و خانم اچ   بستنی طالبی  سفارش داد.

قبل از آماده شدن سفارش ها ، موبایل آقای ایکس به صدا درآمد. آقای ایکس با اشاره به خانم اچ فهموند که  خانم آر است .

 بعد از سلام و احوالپرسی آقای اچ جواب داد که در  شرکت نیست و در حال خرید   برای اداره است. و  در همین حین چشمکی هم به خانم اچ زد.

هنوز برق چشمک از بین نرفته بود که خانم اچ احساس کرد که آقای ایکس مثل لبو قرمز شده!!آقای ایکس ناگهان 180 درجه چرخید و نگاهش به آنسوی خیابون  افتاد. یک اکیپ فیلمبرداری مشغول ضبط و اجرای یک مصاحبه زنده تلویزیونی بودند و از شانس آقای ایکس خانم آر این صحنه رو دیده بود.

وقتی تلفن آاقی ایکس قطع شد. خانم  اچ  پرسید:  خانم آر چی گفت؟

آقای ایکس در حالیکه مات و مبهوت مونده بود آهسته گفت: بهم گفت عزیزم برام دست تکون بده!

 

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا مامان ملودی

[خنده][خنده][خنده][خنده]نوشته آقا حسین خیلی جالب بود.مطلب شما هم جالب بود.ولی چه ضد حالی خورده آقای ایکس

نسیم

سلام عرض شد خانمی صبحت بخیر [قلب][گل] مثل اینکه این وبلاگ قصد داره دست مردای خیانت کار که متاسفانه تعدادشونم کم نیست رو کنه دمت گرم این آقای ایکس هم حقش بود . زهر مارش شد . تا دیگه از این غلطای زیادی نکنه . مرتیکه .عجب بچه پررویی هست این خانم اچ . بیچاره خانم آر نانازی معلومه دیگه قراموشمون کردیا [قلب][گل][ماچ]

پریسا در دریای خوشبختی

: نسیمجون عزیزم.. شرمنده هم اداره هم خونه وقت نت اومدنم محدود شده.. فکر کنم یکی دو هفته طول بکشه تا برگردم به اوضاع قبل!((نه اینکه قبلش خیلی سر می زدم[زبان]))...........خیانت مرد و زن نداره..تو این داستان هر دو موجود است!![چشمک]

نسیم

سلام عزیزم [لبخند]صبح بخیر [لبخند] اینو که اصلا تو نت نمیای شرمنده قبول ندارم و 100% مطمئنم که روزی یه سرک می کشی اما بدون که خوشحال میشم پیشم بیای ... همین و بس .... هر جور راحتی[عینک][گل]

نانسی

یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود. مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید) 6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد. اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان . طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند. طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند. طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند. طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند. قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند. طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.

نانسی

او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند. شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روزخوش!!!

نانسی

این داستانه هم کوتاه و جالب بود .....نوشتم براتون ......[گل]

پرنده آتش

راستش من برای چند لحظه بدجوری نفسم بند اومد نمی دونم چرا