يک داستان کوتاه کوتاه

ـ(دوباره از نو )  

 تيکه خورده های شکسته دلشو که چند سالی بود توی يک دستمال پيچيده بود و پنهان کرده بود رو دوباره روبروی خودش ريخت اخه يک چينی بند زن جديد پيدا کرده بود فقط شک داشت که کار اين يکی هم مثل قبلی بدرد نخوره يا اينکه چسبش ازون چسب های مادام العمره...... اهسته همه رو جمع کرد و تو يک پاکت گذاشت روی پاکت نوشت برسد به دست (.......)!!!!!!

 

...........................................................................................................

۱۳

 

 

از طبقه ۸ که گذشت کم کم ترس برش داشت وای چه ارتفاعی ! برج ۱۳ طبقه داشت و می خواست از طبقه ۱۳ خودشو بندازه پايين! و نحسی ۱۳ رو دوباره اعلام کنه .   اسانسور رسيده بود طبقه اخر! ولی نه مثل اينکه ترسيده بود  چون برای اولين بار سيگارشو نصفه انداخت زمين !  با سرعت خودشو رسوند پشت بام چه منظره زيبايی اره  ازبالا همه چی قشنگه ولی وقتی می ری داخلش هر چی زشتی و بديه می ريزه سرش!!! ساعت نزديک ۱۳ بود ۱ بعد از ظهر! بازم ۱۳!!!! چه گيری داده بود به اين ۱۳!!

اخه خودشم روز ۱۳ دنيا اومده  با خودش فکر کرد حيف که ۱۲ تا ماه بيشتر نداريم وگرنهاونم ماه ۱۳ به دنيا می اومد!!!!  خب اينم نامه که معلوم بشه با اختيار اين کارو کرده در کمال صحت عقل ! يک لبخندی زد به همه ادم هايی که زير  چشماش بودن يک خنده تلخ! و يک سقوط ازاد....... ۱۳ دقيقه بعد نامه رو پيدا کردن روش نوشته شده بود برسد به دست(.........).پايان

 

 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara

سلام.. چرا همه ميخوان بدونن (....) کيه؟ من دلم به حال اون می سوزه که ميخواد نامه اش به دست (....) برسه

رويا

سلام. نميدونی چقدر لذت برم...اگه ميخواستم نظر بدم بايد از اون اول تا اين آخر يکی يکی مينوشتم...اما فکر کردم تو اين يکی همهشو خلاصه ميکنم. گمونم بايد از شهمرد تشکر کنم که لينکتو تو وبلاگ اون ديدم و اين حس خوب رو يه جورايی مديون اونم و...ديگه اينکه...خيلی ماه بود!

parsa

سلام دوست گلم جالب بود وقط کردی يسری هم به من برن بعد مدتی دوباره آبديت کردم منتظرم

Mc'Be

با سلام به «ياحق»، كه من رو حسابي شرمنده‌ي خودش مي‌كنه: مسئله اين نيست كه تجربه‌اش رو داشته باشيم يا نه، مسئله اينه كه واقعيت داره، و خيلي فاجعه‌آميزتر از اونچه كه من و شما مي‌دونيم، و من هم با همين پيش زمينه‌ي فكري يه چيزي از احساسم رو بيان كردم.. بهرحال اين فقط يه داستان بود، اگه بشه گفت داستان.. اگر شما در اون زمينه بي‌تجربه‌ايد ، من در اين زمينه (داستان) بي‌تجربه‌ام.. در ضمن خواستم بدونيد كه من هم؛ نه تنها تجربه‌اي ندارم، حتي برداشت صحيحي هم از اين نوع جوون‌ها ندارم.. بگذريم از اينكه اصلاً اغلب كساني كه به زنان خياباني و تيمي مراجعه مي‌كنن از سنين بالا و ازدواج كرده هستن.. اما نظر من اينه كه بايد از پدران‌مان بپرسيم؛ چرا احساس عاشقي اينقدر بي قدر و شأن شده؟ چرا اينقدر مبتذل شده؟

azimi

سلام بابا چقدر درب بزنيم مثل اينکه صاحب خونه اينجارا رها کرده و رفته!!حالا هم که امديم نه از چائی خبری هست ونه از شيرينی فقط ميخونيم فلان روز تولد و فلان روز سالگرد ازدواج هست و فلان اينه شکسته و خوبه اينجا را سه نفری اداره ميکنيد وگرنه اگه جای من بوديد چه ميکرديد؟ مامان . دختر و پدر ..جالب هست..اون کوچيکه که فقط بلده عکساشو بذاره و دلبری کنه و .....هيچی بابا چيزی نخواستيم امديم عرض ادب و ارادتی و بس...............محمدعظيمی

شهمرد

salam khanom...bavar kon man be marg gir nadadam...marge ke be man gir dade..margam chize khobie vali na be andazeie zendegi....bavar kon...rozegar khosh...omidvaram ke hamchenan khoshbakht bashi...ya molaye del

parsa

سلام دوست گلم جالب بود عزيزم من بعد مدتی آبديت کردم خوشحال می شم به من سر بزنی من منتظرت هســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــم

پرنده آتش

آفرين استعداد خوبی در نوشتن داستان کوتاه داری من دارم کم ميارم ...

نبوغ

عالی وای جه دختر نازی داری خدا برات نگه داره هميشه هم زندگيت خوب باشه و تا آخر عمر عاشق باشی من ازدواج نکردم ولی به عشق پاک معتقدم بيا به عنوان يه زوج خوب در باره ی موضوعی که می نويسم نظر بده خوشحال ميشم که کمکم کنی